Header Image

پنجره ای به من v

دلنوشته هایی از درون
icon
profile
icon
profile

گاهی وقتا که به آدمای دور و برم نگاه می‌کنم یه تصویر خیلی ساده میاد توی ذهنم آدما یا شبیه علف هرزن یا شبیه درخت

قصه علف هرزها کوتاهه انگار اومدن که فقط باشن بدون اینکه اثر عمیقی بذارن، زیر دست و پا له میشن و کسی هم نگاهشون نمی‌کنه چون ریشه‌ای ندارن که نگهشون داره چون فایده‌ای ندارن که کسی رو جذب کنن با یه لگد یا یه باد ساده از ریشه کنده میشن و فراموش میشن

اما درخت‌ها فرق دارن درخت یعنی ریشه داشتن یعنی اون‌قدر توی خاکِ خودت توی اعتقاداتت و توی کار و زندگیت عمیق بشی که دیگه هیچ طوفانی نتونه تکونت بده درخت که باشی می‌شی پناه دیگران می‌شی سایه‌ای که خستگی‌ها رو می‌گیره می‌شی میوه‌ای که کام دیگران رو شیرین می‌کنه درخت بودن یعنی موندگار بودن یعنی استوار موندن یعنی بودنِ تو برای بقیه هم فایده داشته باشه

توی کارمون توی زندگی شخصی‌مون حتی توی روابط‌مون بیایم سعی کنیم اون درخته باشیم نه اون‌قدر ضعیف که با هر ناملایمتی بشکنیم نه اون‌قدر بی‌اثر که بود و نبودمون فرقی نکنه

استوار بودن ریشه داشتن و مثمر ثمر بودن انتخابِ ماست بیایم درختِ زندگیِ خودمون و دیگران باشیم.

icon
profile

آدمها همدیگر را با کلمات بدست می آورند،

و با رفتار از دست می دهند.

icon
profile

بعضی وقتها که میشینم به گذشته نگاه میکنم میبینم چقدر آدمهای مختلف از کنار زندگیم رد شدن مثل مسافرایی که فقط یه مسیر کوتاه همسفر میشن و بعد تو ایستگاه بعدی پیاده میشن اولش فکر میکردم هر کدومشون قراره موندگار بشن کلی وقت و انرژی گذاشتم واسه رفاقتایی که فکر میکردم واقعیه اما تهش فهمیدم خیلیاشون حتی ارزش اینو نداشتن که بخوام براشون حرص بخورم یا روحمو آزار بدم

آدما میان و میرن، من دیگه یاد گرفتم که خیلی راحت با این موضوع کنار بیام قبلا فکر میکردم اگه کسی بره یه چیزی ازم کم میشه ولی الان میبینم نه اتفاقا سبک‌تر میشم زندگی خیلی کوتاه‌تر از این حرفاست که بخوام خودمو درگیر آدمایی کنم که بود و نبودشون هیچ فرقی به حالم نداره الان فقط دلم میخواد ریلکس باشم و از همین سادگی زندگیم لذت ببرم بیخیال هر چی که قراره ذهنمو درگیر کنه، بدون اینکه دنبال ثابت کردن چیزی باشم به راه خودم ادامه میدم

رفاقت واقعی خیلی کمتر از اون چیزیه که فکر میکردم ولی همون چند نفری هم که هستن کافیه بقیه فقط گذری بودن که اومدن و رفتن و درسش رو یاد دادن حالا هم که دارن میرن بهتر که میرن هر کسی که هست بره، دیگه یاد گرفتم چطور جزیره آروم خودمو داشته باشم و نذارم هیچ کسی این آرامش سادمو بهم بزنه.

icon
profile

ديگه هيچي تو دلم نميمونه انگار قلبم بی حس شده از الان به بعد ميخوام فقط رد بشم از همه چي نه ذوقي نه شوقي نه ناراحتي انگار يه جاده صاف و بي انتهاست كه ديگه هيچ دست اندازي نداره و فقط ميخوام تو سكوت خودم بمونم بدون اينكه بخوام چيزي رو تغيير بدم يا حتي بخوام كسي دركم كنه همينجوري آروم و بي حس ميگذرم تا ببينم تهش كجا ميرسه.

icon
profile

فرويد معتقد بود:
آنچه را آگاهانه از آن مى‌گريزيم، ناآگاهانه دوباره به سويش مى‌رويم.
گويى روان، چيزى را كه نتوانسته بفهمد، مدام به صحنه‌ى زندگى باز مى‌گرداند تا شايد اين بار پايان ديگرى برايش بنويسد.

icon
profile

این روزها عجیب گیر کردم بین زمین و آسمون نمیدونم باید بشینم و از ته دل بخندم یا اجازه بدم اون بغضی که گوشه گلوم لونه کرده، بالاخره راهشو پیدا کنه و بزنه بیرون

بعد از این‌همه دوندگی و خستگی، بعد از اینکه کلی در زدم و جواب رد شنیدم، بلاخره یه قدم اومدم جلو. یه اتفاق خوب افتاده، ولی اون‌جوری که باید، کاملم نکرد انگار یه جای کار می‌لنگه

آدم وقتی یه عمر برای چیزی تلاش می‌کنه، دلش می‌خواد نتیجه‌اش همون‌قدر شیرین باشه که تو رویاهاش دیده اما این‌بار، اون چیزی که می‌خواستم، اون‌طوری که باید، جور نشد و همه‌اش هم زیر سر یه نفره؛ یه نفر که انگار عقده‌هاش تمومی نداره آخرش هم کار خودش رو کرد و زهرش رو مثل همیشه ریخت

بار اولش نبود و قطعا بار آخرش هم نخواهد بود

حالا من موندم و کلی سوال که بی جواب موندن. مثلا اینکه این آدما، این‌هایی که تمام هم و غمشون شده تخریبِ بقیه و چوب لای چرخ این و اون گذاشتن، چطور شب‌ها سرشون رو می‌ذارن روی بالش و آروم می‌خوابن؟ چطور میتونن با اون حجم از سنگینی کارهایی که کردن، انقدر راحت چشم‌شون رو ببندن؟

شاید هم حق با اون‌هاست و دنیا، دنیای همین‌هاست ولی من هنوز هم دلم نمی‌خواد یاد بگیرم مثل اون‌ها باشم حتی اگه این‌بار زورشون چربید، من باز هم ترجیح میدم همون آدمی باشم که با وجودِ یه بغض سنگین، باز هم برای رسیدن به هدفش تلاش می‌کنه.

icon
profile

سلام خدای مهربون من
خدا می‌دونی الان حالم چطوریه؟ می‌دونم چشم از همه بنده‌هات برنمی‌داری
این همه مهربونی و این همه توجه فقط مخصوص توست
خداوندا واقعا ممنونم که صدامو شنیدی
می‌دونم حتما یه حکمتی توش بوده که اینطوری شد
ولی من فقط یه آدمم که از گوشت و پوست و استخونه و با هر فشار زندگی بالا پایین میشم و ممکنه وا برم
می‌خوام از ته دل بگم که بابت تمام نعمت‌هات شاکرم
اما خدا...
راستش این روزا دلم خیلی گرفته
یه جوری ام که دقیق نمیدونم چشمه.. خوشحال باشم با غمگین ... یه دردی ازم دوا شد اما به به نوع دیگه حالم گرفته ست
نمی‌فهمم چرا زندگی من اینقدر پیچیده و سخت شده
من که هیچ‌وقت چشم به مال بقیه نداشتم
هیچ‌وقت واسه رسیدن به چیزی کسی رو زیر پا نذاشتم
همیشه سعی کردم با اخلاق و درست رفتار کنم
پس چرا انگار واسه هر اشتباه کوچیکی باید تاوان‌های سنگین بدم؟
کجای کارو اشتباه کردم که اینقدر بد برام رقم میخوره؟
خدای خوب من فقط از خودت می‌خوام که گره از مشکلات همه باز کنی
همیشه تلاشمو می‌کنم، پیگیریهامو می‌کنم خستگی نمی‌شناسم
اما می‌دونم اگه خواست تو نباشه هیچی درست نمی‌شه
خدا من هیچ‌وقت بدیِ کسی رو نخواستم
حتی وقتی که ازشون دلگیر بودم و با زبونم بد خواستم اما تو دلم بخشیدمشون
پس گناه من چیه که انگار بخشیده نمی‌شم؟
چرا این همه سختی و بدبیاری باید سرراه من قرار بگیره ؟
این طلسم بدبیاری‌ها رو واسم بشکن
یه روی خوش از زندگی نشون بده
از این فضای سمی و این آدم‌های نامرد که دورم هستن منو دور کن

من نمیتونم مثل اینا باشم

نه میتونم و نه می‌خوام

اوج بیشرفی رو اینجا دیدم

در ظاهر متدین

باطن اوج فساد و نفاق و تخم‌ حرومی

بی ذات بی ریشه منفعت طلب ، عقده ای به تمام معنا

هرچی بگم ازاینا کم گفتم

خدایا تا کجا میخوای صبر منو امتحان کنی؟؟

خدایا نزار توی امتحان مردود بشم

من انسانم و جائز الخطا

لطفا منو امتحان نکن که قدرت تحمل امتحان تورو ندارم.

icon
profile

گاهی توی زندگیت یه جاهایی به یه آدمایی می‌خوری که قشنگ ترمزت رو می‌کشن از اون آدمایی که هر چی فکر می‌کنی، هر چی کلنجار می‌ری، تهش می‌بینی هیچ جوره نمیشه بخشیدشون، نه اینکه نخوای، اصلاً نمی‌شه؛ اونقدر خرابی به بار آوردن که جای سالم برای بخشیدن نمونده

بعضی‌ها کلاً انگار برای این ساخته شدن که بگن بدی یعنی چی، قشنگ یه پکیج کامل از عقده و بی‌ذاتی‌ان

انگار رسالتشون توی این دنیا این بوده که با تمام وجودشون بهت نشون بدن آدم چقدر می‌تونه پست باشه و اصلاً ذره‌ای بوی انسانیت نبرده باشه

خیلی سخته بخوای با اینا کنار بیای یا بگی بگذریم، آدمایی که برای تحقیرت، برای خراب کردنت، از هیچ‌چیزی دریغ نمی‌کنن وقتی بهشون نگاه می‌کنی فقط یه چیزی تو مغزت می‌چرخه: اینا دقیقاً برای چی اومدن؟ که فقط گند بزنن به آرامش بقیه؟ که عقده‌هاشون رو سر دنیا خالی کنن؟

واقعیت اینه که بعضی‌ها اونقدر حقیرن که حتی کینه گرفتن ازشون هم وقت تلف کردنه

ولی خب، آدمیزاده دیگه؛ بعضی زخم‌ها رو نمیشه ندیده گرفت فقط می‌مونه این حس که چطور ممکنه یه نفر انقدر تو لجن غرق باشه و باز هم ادعای آدم بودن داشته باشه

باید اینارو نگاه کرد و رد شد چون اینا با حرف و منطق آدم نمیشن، اینا اصلاً جنسشون از یه جای دیگه‌ست که هیچ شباهتی به بقیه نداره

میگن طرف تخمش حرومه

یعنی چیزی مثل اینا.

icon
profile

من حتی از خودم هم خجالت میکشم

از بچگی همیشه همین حس رو داشتم

حتی وقتی خواسته م کاملا به حق بود باز هم روم نمیشد اونو بیان کنم انگار هر خواسته ای که داشتم باید قبل از گفتنش هزار بار توی ذهنم بررسی میشد تا مبادا کسی فکر کنه زیاده خواهم یا دارم چیزی بیشتر از حقم طلب میکنم

آخرش هم با نگفتنم بدهکار همه میشدم

یادم میاد دوران راهنمایی امتحان ریاضی داشتیم دبیرمون برگه های تصحیح شده رو به خودمون داد من 16 و نیم گرفته بودم

برگه ام رو نگاه کردم و جوابها رو دوباره شمردم متوجه شدم یک و نیم نمره کمتر برام حساب کرده

بعضی از همکلاسی هام برگه هاشونو رو برمیداشتن میرفتن پیش دبیر و با اصرار میخواستن نمره بیشتری بگیرن

گاهی حتی جواب درستشون رو نشون میدادن میگفتن آقا اجازه این سوال رو درست نوشتم

منم میدونستم حق با منه میدونستم باید برم و خیلی ساده بگم آقا اجازه این یک و نیم نمره رو برای من حساب نکردی اما نرفتم از خجالت نتونستم برم

برگه م رو برداشتم و به همان نمره راضی شدم نه به این دلیل که نمره برام مهم نبود فقط چون بلد نبودم برای حق خودم حرف بزنم

اون روز شاید فقط یک و نیم نمره رو از دست دادم اما این ماجرا توی زندگیم بارها تکرار شد هر جا باید چیزی میگفتم سکوت کردم هر جا باید اعتراض میکردم لبخند زدم هر جا کسی بیشتر از حقش برداشت و سهم من کمتر میشد، خودم رو قانع کردم که مهم نیست بعد هم وقتی ناراحت میشدم از خودم میپرسیدم چرا هیچ نگفتم، سالها طول کشید تا بفهمم سکوت همیشه نشونه بزرگواری نیست

گاهی سکوت یعنی آدم اونقدر از قضاوت شدن میترسه که حق خودش رو هم انکار میکنه

گاهی آدم از اینکه مزاحم به نظر برسه اونقدر میترسه که اجازه میده دیگران به راحتی از کنارش عبور کنن

از بچگی یاد گرفته بودم خواسته داشتن ممکنه باعث خجالت بشه یاد گرفته بودم اگر چیزی میخوام بهتره چیزی نگم

اما هیچ وقت یاد نگرفتم که نگفتن هم میتونه آدم رو آروم آروم از خودش دور کنه

هنوز هم گاهی هنگام بیان خواسته هام مکث میکنم

هنوز هم صدایی درونم میگه شاید زیاده خواهیه

شاید بهتره کوتاه بیایی شاید ارزشش رو نداره

اما کم کم دارم یاد میگیرم که گفتن حق با دعوا کردن فرق داره

اعتراض با بی احترامی فرق داره

خواستن با زیاده خواهی فرق داره

دفاع از خودم به این معنی نیست که آدم بدی شدم

شاید اون کودک خجالتی که اون روز برگه اش رو برداشت و چیزی نگفت هنوز هم جایی درون من نشسته باشه

اما این بار میخوام کنارش بنشینم و بهش بگم

تو حق داشتی حرف بزنی حق داشتی نمره ات رو بخوای حق داشتی بدون ترس بگی که اشتباهی اتفاق افتاده و مهمتر از همه حق داری توی زندگی برای خودت جا باز کنی بدون اینکه بابت خواسته های به حقت از خودت خجالت بکشی.

icon
profile

تا به حال هر چیزی که دوست داشتم، خدا به یه جوری ازم گرفته

از بچگی همین بوده یادم میاد اولین بار وقتی چیزی رو خیلی دوست داشتم، دلم می‌لرزید؛ انگار یه حس وحشت ریز توی وجودم بود که یعنی اینم از دست می‌دم و همینم شد، هر بار همین اتفاق افتاده

فقط کافیه توی دلم بگم فلان چیز یا فلان آدم رو دوست دارم
یه مدت که نگذشته، می‌بینم اتفاقاتی افتاده که از دستش دادم
نه اینکه نخوامش، یا باهاش بد باشم... نه...

انگار خود خواستن ، خود دلبستگی، شده نشونه رفتن

هر چی بیشتر دل بستم، سریع‌تر از دستش دادم

حالا حکمتش چیه؟ نمی‌دونم....
گاهی که بهش فکر می‌کنم، هزار تا چرا میاد جلوم، چرا باید اینجوری باشه؟ چرا وقتی کسی رو دوست دارم باید از دستش بدم؟ چرا اون چیزی که با جون و دل می‌خوام باید از دستم در بیاد؟

شاید می‌خواد یادم بده هیچ چیز جز خودش باقی نمی‌مونه
شاید این‌قدر می‌خواد بهم نشون بده که همه چیز این دنیا امانته، و رفتنی..

امانتی که اگه بهش دل ببندی، رفتنش دردش بیشتر میشه، شاید می‌خواد یاد بگیرم از ته دل وابسته هیچی نشم؛ نه به آدم، نه به چیزی، نه به هیچ خیالی

شاید می‌خواد این‌قدر دل نبندم به چیزایی که امانتن
چون هر چیزی که خیلی دلیسته ش بشم، یه جوری توی مسیرش خدشه میفته، انگار قانون این دنیا با من اینه که دلبستگی، بهایش از دست دادنه و من دارم درسشو می‌گیرم؛ تلخ، آروم، ولی مطمئن

خدایا... شاید به همین خاطره که نمی‌گم دوستت دارم
چون ترسیدم، ترسیدم تو هم مثل بقیه ازم گرفته بشی، ترسیدم اگه توی دلم بگم دوستت دارم، یه روز برسم به همون روزایی که می‌گم چرا تو هم رفتی؟

نمیگم که حداقل خودت رو برام نگه داری
پس این تنها عشقه که نگهش می‌دارم توی دلم، بدون اینکه به زبون بیارمش، چون می‌ترسم اگه بگمش، تو هم بری و من موندن تو رو بیشتر از هر چیز دیگه‌ای می‌خوام.

icon
profile

بعضی موقعها،

خودمون دوست نداریم حالمون خوب شه چون
درد، آخرین حلقه ی اتصالمون به چیزیه که از دست دادیم...

icon
profile

این روزها انگار هوا کم اومده انگار دیوارها دارن بهم نزدیک میشن و هر نفس که میکشم یه ذره بیشتر احساس میکنم دارم توی این شلوغی و این همه آدم و این همه حرف و درگیری ذهنی غرق میشم یه جور خفگی بی صدا که فقط خودت میفهمی و هیچکس دیگه نمیبینه انگار آدم توی این همه آدم ذره ذره از خودش جدا میشه و انگار همه این ها دارن از درون خالیمون میکنن

دلم یه جایی رو میخواد که از این همه صدا و دغدغه و تقاضای آدم ها دور باشه یه جای دورافتاده که حتی یادم بره کی هستم و چه کارهایی باید انجام بدم جایی که هیچ ردی از من باقی نمونه و حتی گوگل مپ هم نتونه دقیق بگه کجا هستم

وسط یه روستای قدیمی که جاده هاش فقط خاک و سنگه جایی که شب ها اون قدر عمیق و سنگینه که انگار آسمون رو لمس میکنی شب هایی که نور هیچ چراغی به چشم نمیاد و فقط ماه هست که با یه نور سرد و خاکستری روی سقف های کاهگلی میتابه

دلم میخواد اونجا باشم جایی که تنها صدایی که میاد صدای خش خش برگ ها زیر پای یه حیون ناشناخته ست یا صدای باد که توی شکاف در و پنجره های قدیمی می پیچه یه سکوتی که نه از نوع بی صدایی بلکه از نوع غرق شدن در آرامشه یه جور سکوت که میتونه تمام فکرهای توی سرت رو با خودش ببره و بگه تموم شد دیگه لازم نیست چیزی رو ثابت کنی

میخوام توی اون تاریکی مطلق بشینم جایی که مرزی بین زمین و آسمون نیست جایی که فقط منم و تاریکی مطلق و یه مشت ستاره که از اون بالا مثل ذرات ریز نور به چشم میان بدون اینکه بخوان چیزی رو به زور به چشم آدم بکشه

دلم میخواد توی اون سکوت سنگین ذره ذره از هم وا بشم از هر چیزی که تا حالا بودم از هر نقشی که داشتم و فقط همون آدم ساده ای باشم که توی تاریکی روستا هیچکس نمیشناسدش و هیچکس ازش چیزی نمیخواد فقط باشه و تمام برگردم به یه نقطه صفر به جایی که فقط بودن خودش کافی باشه بدون هیچ دلیل اضافه‌ای و بدون هیچ اثری از من

دلم میخواد همون جا بمونم توی همون سکوت تا وقتی که دیگه فرقی بین تنفس خودم و صدای باد نباشه تا وقتی که مرز بین گوشت و پوستم و اون هوای سرد شب از بین بره و من دیگه فقط بخشی از اون تاریکی بشم

میخوام بشینم و فقط خیره بشم به اون سیاهی بی انتها به نقطه‌ای که چشم نمیتونه تشخیص بده کجا زمین تموم شده و کجا آسمون شروع شده یه جور گم شدن لذت بخش، جایی که دیگه نیاز نیست نگاهت رو جایی بدوزی جایی که چشم ها دیگه خسته نمیشن چون دیگه چیزی برای دیدن نیست جز همون حضور مطلق شب

دلم میخواد اون قدر توی این تنهایی عمیق فرو برم که حتی یادم بره چطور باید حرف زد یادم بره چطور باید به سوال ها جواب داد بذارم اون سکوت سنگین تمام کلماتی که تا حالا توی دهنم حبس شده بودن رو با خودش ببره و با خودش به اعماق زمین دفن کنه

یه جورایی میخوام توی این بی خبری و بی نام بودن دوباره پیدا بشم نه اون آدمی که همه میشناسن نه اون کسی که همه انتظار دارن بلکه اون هسته خالص و بی گناهی که زیر تمام این لایه های خستگی و نقش ها پنهون شده یه چیزی که هیچکس نمیتونه بهش دست بزنه هیچکس نمیتونه ازش چیزی بخواد یا تغییرش بده

دلم میخواد وقتی صبح میشه و اون نور کمرنگ و خاکستری دم صبح از پشت کوه ها میاد من دیگه اون آدم دیروز نباشم من دیگه یه مسافر خسته نباشم که دنبال پناه میگرده من فقط بخشی از اون چشم انداز خام و بی ریشه باشم مثل یه سنگ قدیمی توی جاده یا مثل یه درخت وحشی که هیچکس نمیدونه کی کاشته اش فقط هست و تمام

فقط باشه و تمام بدون هیچ معنای اضافه‌ای بدون هیچ اضطرابی برای فردا، فقط غرق شدن در همین لحظه بی زمان و بی مکان.

icon
profile

گاهی وقت‌ها آدم یه جای زندگیش بیاد، کارایی می‌افته که در گذشته انجام داده و خودشم از خودش تعجب می‌کنه که چرا اون زمان اون حرکت رو زده؛ چند سال قبل بود که توی اوج احساسات شدیدی بودم که...

هنوز استارت مشکلات امروزم نخورده بود، راستش شایدم خورده بود و من هنوز متوجه اش نشده بودم، چون بعدا که به قبلم نگاه کردم دیدم از همون زمان‌ها علائمش خودنمایی می‌کرد اما چون من توی یه عالم دیگه سیر می‌کردم اصلاً متوجه واقعیات در حال رخ دادن نبودم

یه روز از روزای سرد زمستون، بهمن ماه بود دقیقاً یادمه پنجشنبه عصر بود، داشتم با ماشین دنبال کاری می‌رفتم و ذهنم شدید درگیر همون قضیه‌ای بود که بهش اشاره کردم و حس دلتنگی عجیبی گرفتم، اصلاً نتونستم تحمل کنم یهو حس کردم اکسیژن توی ماشین کمه، یه چیزی توی سینه‌ام سنگینی می‌کرد انگار کل کل شهر برام قفس شده بود که فقط با حرکت دادن ماشین و از دست دادن شهر، آروم می‌شد

یهویی تصمیم گرفتم قید همه کارا رو بزنم و سر به جاده سپردم، حتی نمی‌دونستم تهش می‌خواد چی بشه، فقط یه حسی بهم می‌گفت برو و دل به جاده بزن؛ هوا بارونی و سرد بود، بدون هیچ مقدمه و توشه راه، با همون وضعیتی که پشت فرمون بودم یهویی به سمت خروجی شهر رفتم و دل به جاده‌ای سپردم که تا مقصدش ۴۵۰ کیلومتر جاده کوهستانی پر پیچ و خم راه بود و تمام طول مسیر هم بارون شدید می‌بارید

بخاطر تاریک شدن هوا، سرما و بارون شدید، شیشه‌ها بخار گرفتن، دید من هم کامل محدود شده بود، ولی من همچنان می‌رفتم و می‌رفتم؛ با اینکه در مقصد هیچ‌کسی هم منتظرم نبود ولی با خریت کامل به راه ادامه می‌دادم

طرفای ساعت ۱۲ و نیم شب، بعد ۵ ساعت رانندگی در اون شرایط و جاده رسیدم به شهر مقصد، حالا که رسیدم هیچ ایده‌ای هم نداشتم، نه کسی منتظرم بود، نه اصلاً کسی خبر داشت کجام، نه جایی داشتم برای رفتن، فقط یه حس لعنتی منو به اونجا کشونده بود، یه حسی که از دیونگی محض بود، تنها کاری که دلم می‌خواست انجام بدم و تنها جایی که می‌خواستم باشم اون کوچه لعنتی بود، برم توی اون کوچه بلکه...

ولی عقلم می‌گفت: دیونه‌ی لعنتی، ساعت ۱ نصفه شب، توی هوای بارونی و یخبندون، نشستی توی ماشینی که تمام شیشه‌هاش بخار گرفته و حتی یه متر جلوترت هم نمی‌بینی، بری اونجا که چی بشه؟ توی اون موقعیت و اون شرایط هیچ جنبنده‌ای بیرون نبود چه برسه به... اما وقتی دلتنگی امانت رو می‌بره و نفست بزور بالا مباد و هیچ راهی برای کنترلش نداری، این قبیل دیونگی‌ها می‌شن مرهم دردت

به مقصد اصلی که تقریبا وسط کوچه بود رسیدم، با توجه به اینکه اون شهر یه شهر سردسیری و کوهستانی بود، بارون با شدت خیلی بیشتری می‌بارید و هوا هم خیلی سرد بود، توی ماشین نشسته بودم و منتظر...، منتظر چی... هیچی... عقلانی نگاه می‌کردم، کاملاً دیونگی بود ولی حسم منو اون موقع شب به اونجا کشونده بود، اسیر احساسات شده بودم

نمیدونم چی شد که یهویی به دوستم زنگ زدم و گفتم فلان جا هستم ، هم بهم خندید هم کنجکاو شد و بصورت پخش زنده داشت پیگیری می‌کرد... چند دقیقه‌ای نگذشته بود که وسط بارون شدید، نور چراغ یه ماشین از آیینه بغل توجه ام رو جلب کرد، مدل چراغش باعث شد یهویی تپش قلبم بیشتر بشه، نه می‌تونستم پیاده بشم، نه..... با توجه به شدت بارون و مه گرفتگی شیشه‌های ماشین بیرون واضح مشخص نبود، چون جلوی درب خونه‌شون پارک بودم نتونسته بود با ماشین بره داخل، دیدم پیاده شد و با عجله رفت داخل و من... تپش قلبم هزار...

دوستم که بصورت زنده در حال پیگیری بود از من هیجانی‌تر شده بود، مثل گزارشگرای ورزشی آب و تابشو بیشتر می‌کرد... یهویی به خودم اومدم دیدم الانه که برادرش بیاد بیرون و من جلوی خونه‌شون پارک... سریع ماشین رو جابجا کردم و چند لحظه بعدش برادرش اومد ماشین رو برد داخل

دیگه ساعت نزدیک ۲ نصفه شب شده بود، یکمی موندم اما دیگه موندم فابده ای نداشت و ایده ایده ای هم نداشتم، حرکت کردم به سمت راه برگشت، دوباره ۴۵۰ کیلومتر جاده کوهستانی پر پیچ و خم و هوای بارونی و دید محدود... ۸ صبح رسیدم و...

الان که یاد اون موقع می‌افتم از خودم تعجب می‌کنم که چرا و چطور... الان هرگز هرگز نمی‌تونم همچون حرکتی بزنم، راستش از خودم بدم میاد که چرا همچین حماقتی کردم.

icon
profile

گاهی در اوج خستگی و دوندگیهام
یهویی چشمامو میبندم
و نقطه تمرکز ذهنمو میذارم بین دو چشمام
یه صفحه تاریک بی انتها روبروم ظاهر میشه
و با همون چشم بسته
تمام اتفاقات گذشتم از دیواره های دو طرفش
با سرعت برق از کنارم رد میشن
من با چشمانی بسته که توی تاریکی کاملاً بینان
همه سرگذشتم رو مثل یه فیلم میبینم
این تاریکی مثل یه تونلیه که انتهاش دیده نمیشه
اما ترسناک نیست
فقط یه جور آرامش عجیبی داره
انگار داره بغلم میگیره

و اینجا جالبترین قسمتشه
هر بار که میرم توی اون تونل
یه چیز جدید میبینم
یه خاطرهای که فکر میکردم فراموشش کردم
یه لبخند از سالها پیش
یه اشکی که وقتش نبود بریزه
همهشون با سرعت برق از کنارم رد میشن
اما من دیگه جلوشون رو نمیگیرم
فقط نگاهشون میکنم
و میذارم برن
چون میدونم اون ته تونل
همون جایی که دیده نمیشه
یه نور کوچیک منتظرمه
نه اونقدر بزرگ که چشممو بزنه
فقط یه نور گرم
مثل صبح یه روز خوب
و وقتی بهش میرسم
همون حس آشنای سبکی میاد سراغم
همون حسی که بعد از رد شدن از سیاهی ها پیدا میکردم یه حسی شبیه بچگی
حالا دیگه این تونل شده خونه م
جایی که هر وقت خسته میشم برمیگردم
چشمامو میبندم
قدم میذارم توی تاریکی
تا برسم به اون نور
تا برسم به آسمون

تا برسم به خود خودم.

icon
profile

سلام خداوند من سلام ای خالق هستی

گاهی دلم میخواد فقط صدات کنم بدون اینکه چیزی ازت بخوام فقط بگم خداااا خدااااا اااااای خداااااااا و منتظر بمونم تا تو از اون بالا صدام کنی و بگی چی میخوای بنده من

اون وقت دلم میخواد ساکت بمونم و فقط بهت نگاه کنم و بعد آروم بهت بگم خدایا منو ببخش که گاهی کاهلی میکنم و از یادت غافل میشم ببخش که بعضی وقتها اونقدر درگیر این دنیا میشم که یادم میره همیشه و همه جا کنارمی

البته خودت میدونی که حتی وقتی از ذکرت غافل میشم باز هم یادت یه جایی در ذهن و قلبم جاریه و هیچ وقت کامل از من جدا نمیشه

خداوندا منو دوباره به خودم برگردون به همون آدمی که دلم میخواست باشم به همون بنده ای که بیشتر تو رو میشناخت و بیشتر بهت تکیه میکرد

دست تنهایی هامو بگیر که من جز تو کسی رو ندارم و میدونم تنها دستی که بی منت به سمت من دراز میشه دست توست

خداوندا وقتی خودم هم از خودم خسته میشم تو از من خسته نشو وقتی از شدت خستگی راه رو گم میکنم تو چراغی باش که دوباره منو به سمت خودت برگردونه

من خیلی وقتها قوی به نظر میرسم اما خودت میدونی پشت این ظاهر آروم چه دل خسته ای پنهان شده چه حرف هایی هست که هیچ کس جز تو نمیشنوه و چه اشک هایی هست که فقط پیش تو میریزه

خدایا منو به حال خودم رها نکن چون من هرچقدر هم که بخوام محکم باشم باز یه جاهایی میشکنم و هرچقدر هم که بخوام بی نیاز باشم باز دلم به نگاه تو به دست های تو محتاجه

کمکم کن توی شلوغی این دنیا خودم رو گم نکنم کمکم کن یادم بمونه برای چی زندگی میکنم و به کدوم سمت باید برگردم

خداوندا اگر گاهی دیر به سمتت میام اگر گاهی فراموشت میکنم تو اما منو فراموش نکن چون من بیشتر از همیشه به بودنت نیاز دارم

منو از خودم نجات بده از ترس هام از بیقراری هام از فکرهایی که آرامشم رو میگیرن و از تمام چیزهایی که بین من و تو فاصله میندازن

خدایا دستم رو بگیر و رها نکن همین برای من کافیه

icon
profile

چند روزی هست که دیگه اون‌قدر که خودم می‌دونستم و می‌خواستم دنبال پیگیری‌ها و تلاش‌های مستمر نیستم؛ راستش یه مدت بود که با تمام توانم سعی می‌کردم هرچی زودتر به نتیجه برسم و هرچی بیشتر فشار می‌آوردم، انگار مسیر سخت‌تر و پیچیده‌تر می‌شد؛ تا اینکه بالاخره توی چند روز اخیر با خودم گفتم این همه تلاش بی‌وقفه و این همه بی‌قراری واقعاً فایده‌ای نداره و هر چیزی که بخواد، باید دقیقاً در همون زمانی اتفاق بیفته که خودش مقدر کرده؛ فهمیدم که این همه حرص خوردن و عجله کردن فقط باعث می‌شه بیشتر کلافه و خسته بشم، در حالی که تهِ تهش همه‌چیز دستِ تقدیره؛ با توجه به اینکه تا الان هم هر بلایی که خواسته سرم اومده و دیدم که در نهایت همون چیزی بوده که باید می‌افتاد، دیگه تصمیم گرفتم خودم رو درگیرِ این همه دنبال کردنِ بی‌پایان نکنم؛ حالا دیگه تصمیم گرفتم فقط تماشا کنم و اجازه بدم زمان خودش همه‌چیز رو برام روشن کنه و مسیر رو برام تعیین کنه و منم فقط آروم و بی‌صدا تماشاش کنم.

ناگفته نمونه که مسبب اصلی این نتیجه گیری سیستم فاسد حاکم بر ادارات مملکته.

icon
profile

دیروز تو صف نانوایی جلوم یه خانم ایستاده بود کیفش از دستش افتاد، خم شدم برداشتم و گفتم بفرمایید لبخند هم زدم؛ اونجوری که آدم بی اختیار به یه غریبه لبخند میزنه، اونقدر با شک و تعجب نگاهم کرد که انگار داشتم کیفشو برمیداشتم و فرار میکردم. حتی یه ممنون هم نگفت. کیفشو چسبوند به سینهش و یه قدم عقب رفت

اول یه ذره ناراحت شدم بعد فکر کردم نه، حق با اونه توی این روزگار، هرکی بیخودی بهت لبخند بزنه، یا چیزی میخواد یا یه جای کار میلنگه، من خودم هم همین شدم اگه یه غریبه بیخودی بهم لبخند بزنه، سریع تو ذهنم میچرخونم که چی میخواد، کجا دیدمش، از کجا میشناسمش

یادمه قدیما تو محله هرکی رو میدیدی میگفتی سلام و رد میشدی همسایه ها به هم صبح بخیر میگفتن، مغازه دار جلو مغازش می ایستاد و با هر رهگذری یه حرفی میزد اما حالا اگه به کسی بگی بالای چشمت ابروعه حتی به شوخی، حتی به رفیقِ بیست ساله اونقد بهش برمیخوره که تا آخر عمر قهر میکنه

من یه رفیق قدیمی داشتم. سرِ یه شوخیِ خشک، یه جمله بیخطر، قهر کرد و رفت. نه تلفن جواب داد، نه پیام. هنوز هم نفهمیدم دقیقاً چی گفتم که اینقدر تهِ دلش موند فقط میدونم اون روز، یه حرفِ بیخودی، آخرین حرفِ اون رفاقت شد

ظرفیت آدما اومده پایین، نه فقط اونا، من خودم حوصله ندارم غریبه ها رو تحمل کنم، حوصله ندارم توضیح بدم، حوصله ندارم کسی که بلد نیست حرف بزنه، بهم حرف بزنه، همه پریم پر از قسط، پر از غصه، پر از دلشوره. وقتی ظرف پر باشه، یه قطره اضافه هم سرریز میکنه اون لبخندِ بیخودی هم میتونه همون قطره باشه

دیگه مهربونی هم حساب و کتاب میخواد لبخند باید دلیل داشته باشه، حرف باید اندازه باشه، شوخی باید بیموقع نباشه و اگه یه روزی خواستی به کسی بگی بالای چشمت ابروعه، اول خوب فکر کن شاید همون جمله، آخرین جمله اون رابطه باشه.

icon
profile

کسانی که امروز شان را به امید فردا می گذرانند، فردایشان هم به حسرت دیروز خواهد گذشت.

برد با کسی است که از دوران فراغت برای ایام گرفتاری بهره جوید و از ایام جوانی برای دوره پیری و ضعف ذخیره سازی کند

-امام علی(ع)

icon
profile

پاهام جوری سنگین بود که انگار یه گونی خاک توشون خالی کرده باشن کمرم از صبح تا همین الان که خورشید داره از بالای سرم رد میشه که بعد بره پشت کوه زیر بار کار خم مونده بود صورتم از گرما و غبار مزرعه میسوخت و دلم فقط یه جای خنک میخواست وقتی رسیدم لب رودخونه دیگه نای ایستادن نداشتم همون‌جا کنار لبه‌ی گلی افتادم زمین

مشتمو بردم زیر آب و زدم به صورتم، اخیش چه حالی داد خنکای آب مثل یه شوک شیرین پیچید توی تنم دوباره مشتمو پر کردم و این بار خوردمش چقدر چسبید انگار آب نبود داشت زندگی رو برمیگردوند توی تن خسته‌م لباسامو کنار زدم و دست و صورتمو شستم حس کردم خستگی اون همه ساعت کلنجار رفتن با زمین داره با جریان آب از پوستم جدا میشه و میره

همینطور که داشتم نگاه میکردم به آب که چطور بی سروصدا از کنار سنگا رد میشد یهو خورشید یه تیکه نور انداخت وسط رودخونه آب انگار پر از ستاره شد سرمو آوردم جلو که بهتر ببینم که یهو چشمم افتاد به صورتم توی آب، تصویرم میلرزید و بالا و پایین میرفت خطای پیشونیم، تارهای سفید موهام، همه چی معلوم بود

یهو دلم گرفت یاد همه اون سالایی افتادم که گذشت و چقدر زود گذشت یاد آدمایی افتادم که میشناسمشون اونایی که انقدر درگیر حساب‌وکتابن که یادشون رفته اصلا برای چی زندگی میکنن یاد آدمایی افتادم که اگه صد تومن به کسی کمک کنن تا ته عمرش باید تو سر طرف بزنن، یاد اونایی که تا یه چیزی به نفعشون نباشه لبخند نمیزنن

با خودم گفتم خدایا ما چرا اینجوری شدیم؟ چرا یادمون رفته الکی مهربون باشیم؟ رودخونه رو ببین، میاد از لای آشغالا و سنگا رد میشه، نه میپرسه این سنگه چرا اینجاست نه میپرسه اون آشغاله مال کیه، فقط میاد، فقط میشوره و میبره خورشید رو ببین، میتابه رو کثیف‌ترین جای شهر، باز هم همون گرما رو میده که به گلای باغچه میده

همون‌جا زل زدم به آب و بغض کردم با خودم گفتم کاش میشد مثل این رودخونه بود نه به کسی بدهکار بود نه منتظر طلب، فقط میومدیم، مهربونی میکردیم و میرفتیم پی کارمون، کاش میشد انقدر ساده از کنار تلخیای آدمای دیگه گذشت و فقط خوبی کرد، بدون اینکه بپرسیم چرا، بدون اینکه فکر کنیم چی گیرمون میاد

نشستم همون‌جا تا هوا تاریک شد اون شب فهمیدم دنیا خیلی بزرگ‌تر از خستگیای منه، فقط کاش آدمای توش یه کم بیشتر شبیه بارون و خورشید بودن، یه کم بیشتر، همین‌قدر ساده و بی منت...

کاش میشد بدون دلیل باهم مهربون باشیم.

icon
profile

چشمام رو که باز کردم نفسم حبس بود انگار هنوز داشتم توی اون فضای سنگین و تاریک دست و پا می‌زدم اونقدر سرد بود که استخونام تیر می‌کشید زمزمه کردم کابوس من بیدار شو باید تموم می‌شد این سرگیجه‌ای که مثل یه سایه دنبالمه همیشه همین‌طوره اولش فقط یه حس غریبه‌ست بعد همه چیز دور سرم می‌چرخه و وقتی به خودم میام وسط یه کوچه‌ی باریک و سنگی ایستادم

دیوارای کوچه انگار دارن به هم نزدیک می‌شن بوی نم خاک و دیواری که انگار صد سال پیش ساخته شده می‌پیچه توی دماغم چراغای سوسوزن ته کوچه مثل چشمای یه غریبه‌ست که داره نگام می‌کنه دستامو توی جیبام مشت می‌کنم هیچ صدایی نیست نه صدای ماشین نه نفسِ باد، فقط صدای تپش قلب خودمه که توی سینه‌م می‌کوبه

همیشه همین‌طوری بیدار می‌شم توی این کوچه‌ی بی‌پایان که هیچ‌کس توش نیست و من هر بار با این سوال تکراری روبرو می‌شم که آیا این واقعاً بیداریه یا فقط یه کابوس جدید که لباس واقعیت پوشیده هر قدمی که برمی‌دارم صدای پام توی کوچه می‌پیچه و انگار کسی پشت سرم داره همون آهنگِ گام‌های منو تکرار می‌کنه برمی‌گردم پشت سرم فقط تاریکی مطلقه، دوباره راه می‌افتم باید از این کوچه برم بیرون اما حس می‌کنم هرچقدر بیشتر راه می‌رم این کوچه طولانی‌تر می‌شه انگار جاده‌ای که به هیچ‌جا نمی‌رسه، فقط می‌خوام بدونم صبح کی می‌رسه کی این خوابِ توی خواب تموم می‌شه

شاید من اصلاً بیدار نشدم شاید اون کابوس هنوز داره منو توی خودش می‌چرخونه و این کوچه فقط یه سرابِ برای اینکه فکر کنم نجات پیدا کردم ولی باز هم همون‌جا ایستادم منتظرِ یه نوری که هیچ‌وقت از انتهای کوچه نمی‌تابه.

icon
profile

دیگه خسته شدم از دیدن این ادمای دو رو که هر لحظه یه رنگ عوض میکنن ادمایی که جلو روت میشن فرشته نجات و پشت سرت میشن بزرگترین دشمنت قشنگ معلومه چقدر حقیرن که نمیتونن حتی با خودشون روراست باشن ولی جالب تر از اونا اون احمقایی هستن که توهم عاقل بودن دارن همونا که فک میکنن علامه دهرن و همه باید به سازشون برقصن در حالی که اگه یه لحظه از دور به خودشون نگاه میکردن میفهمیدن چقدر مضحکن واقعا عجیبه که چطور اینا بدون هیچ خجالتی اینقدر با اعتماد به نفس حرفای احمقانه خودشونو تکرار میکنن ولی خب دیگه دنیا همینه پر از نقاب و توهم که فقط باید با یه لبخند تلخ از کنارشون رد شد و بیخیالشون شد چون نه اونا تغییر میکنن نه ارزششو دارن که وقتتو براشون تلف کنی

icon
profile

دوباره نشستم اینجا و باز همون حس همیشگی سراغم اومده، تلخی قهوه که تا قبل از این میتونست کمی آرومم کنه الان دیگه حریف اون حجم سنگین بغض و خستگیم نمیشه، انگار دیگه تلخی قهوه هم نمیتونه تلخی شرایط این روزامو از بین ببره انگار هرچی بیشتر دست و پا میزنم تا این بار سنگین مشکلات رو از رو شونه‌هام بردارم و کمی به اوضاع سروسامون بدم کمتر نتیجه میگیرم و هر تلاشی که میکنم فایده‌ای نداره

دلم پر میکشه برای اون روزای روشن گذشته اون وقتایی که نه دغدغه‌ای بود نه ذهن درگیر و نه فشاری که بخواد نفسمو ببره چه روزای آرومی بود و من اون موقع نمیدونستم خوشبختی واقعی همون لحظه‌های ساده‌ست که بی‌تفاوت از کنارشون رد میشدم شاید هم واقعا ناشکری کردم که ندونسته از دستشون دادم حالا که بهشون فکر میکنم حسرت اون آرامش از دست رفته بیشتر از هر چیزی قلبمو میسوزونه

آدم یه جاهایی میرسه که میبینه هر تلاشی میکنه هر نقشه ای میکشه و هر چقدر میدوه باز هم تهش همون جای اوله انگار قفل شده باشه روی یه بن‌بست که هیچ راه فراری نداره نه انرژی میمونه نه حوصله ای برای ادامه دادن، فقط یه حس پوچی که آروم آروم توی تک تک لحظه هام رخنه میکنه

گاهی میپرسم از خودم این همه فشار برای چیه تا کجا باید این مسیر بی‌سرانجام رو ادامه بدم وقتی خروجی‌اش فقط خستگی و ناامیدیه، همه چیز مثل یه کلاف سردرگم شده که هرچی سعی میکنم بازش کنم گره‌اش کورتر میشه و دیگه دستای منم برای باز کردنش یاری نمیکنه

این روزا تا این حد کم آوردم و نمیدونم دیگه باید به چی چنگ بزنم.

icon
profile

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
به نام خداوند هستی بخش مهربان

اَللهمَّ کُن لولیَّک الحُجةِ بنِ الحَسَنِ
خدایا برای ولیت حجت بن الحسن

صَلَواتُکَ عَلَیهِ وَ عَلی ابائهِ فی هذهِ السّاعةِ
که درود هایت بر او و پدرانش باد

وَ فی کُلّ ساعَة وَلیّا وَ حافظاً وقائِداً وَ ناصِراً
در این ساعت و در هر ساعت سرپرست و نگهبان و پیشوا

وَ دَلیلاً وَ عَیناً حَتّی تُسکِنَهُ اَرضَکَ طَوعاً
و یاور و راهنما و دیده بان باش تا او را با رغبت در زمینت

وَ تُمَتّعَهُ فیها طَویلاً
سکونت دهی و زمانی طولانی بهره مند سازی

icon
profile

هر داستانی یه پایانی داره،

پس سعی نکنیم با گذاشتن یه ویرگول ادامه ش بدیم.

icon
profile

همیشه فکر میکنم وقتی برای بقیه دعا میکنی انگار داری یه نور روشن میندازی وسط تاریکی اونم نه فقط برای اونا بلکه برای دل خودت این خیلی عجیبه که وقتی دستات رو میبری بالا و از ته دل میخوای که حال رفیقت، دوستت یا حتی کسی که نمیشناسی خوب باشه یهو یه آرامشی میاد میشینه تو قلبت که قبلا نبوده انگار این خیر خواستن مثل یه بومرنگه که پرتش میکنی سمت آسمون و اون دوباره با کلی انرژی مثبت برمیگرده سمت خودت خیلی وقتا تو این دنیای شلوغ که همه دنبال سهم خودشون میدون همین که تو وایسی و برای لبخند زدن بقیه دعا کنی یه کار قهرمانانه ست لازم نیست کار عجیب غریبی بکنی همین که تو خلوت خودت زیر لب بگی خدایا حالش رو خوب کن همین کافیه که دنیا یه جای قشنگ تر بشه واسه زندگی کردن، انگار با این کار داری بذر مهربونی میکاری تو زمینی که شاید خیلیا یادشون رفته چطور باید عاشق بود پس بیا از امروز امتحان کنیم هر بار که دلمون گرفت یا خواستیم چیزی از خدا بخوایم اول بریم سراغ لیست آرزوهای بقیه ببینیم کی دلش شکسته کی راهش رو گم کرده و براش خیر بخوایم مطمئن باش اون بالا یکی هست که میبینه چطور داری از خودت گذشت میکنی و قطعا جواب این مهربونی رو جوری میده که حتی فکرش رو هم نمیکردی و در نهایت همه ما کنار هم به آرامشی میرسیم که شاید خیلی وقتا دنبالش میگشتیم ولی راهش همین جا بود تو همین دعاهای ساده و بی ریا برای همدیگه.

icon
profile

همه فکر می‌کنن من با دنیا در جنگم
همه فکر می‌کنن من با این شرایط با این بی‌عدالتی‌ها و با این همه سر و صدای بی‌پایان دارم می‌جنگم
و خب در ظاهر هم حق با اون‌هاست من با دنیا هم می‌جنگم با هر چیزی که جلوی حقیقت رو می‌گیره در ستیزم

اما حقیقت تلخ و پنهان قضیه یه چیز دیگه ست
حقیقت اینه که من از تمام این جنگ‌های بیرونی خسته‌تر بودم اما از جنگ‌هایی که توی سرم جریان داره بیشتر فراری‌ام
توی سرم جنگ‌های زیادی هست
جنگ‌هایی که هیچ زنگی برای شروع شدن ندارن و هیچ سکوتی هم برای تموم شدنشون نیست

جنگ بین اون چیزی که می‌دونم و اون چیزی که می‌بینم
جنگ بین اون چیزی که باید باشم و اون چیزی که الان هستم
جنگ بین اون بنده‌ای که می‌خوام باشم و اون آدم خسته و سردرگمی که الانم
جنگ بین حق و باطل بین ایمان و شک بین مسئولیت و بی‌عرضگی

توی این میدون‌های پر از تلاطم هر روز هزاران معرکه توی ذهنم برپا می‌شه
فکرها با هم برخورد می‌کنن شک‌ها مثل گلوله‌هایی که تمومی ندارن به ته وجودم شلیک می‌شن و من توی این همه انفجار فکر فقط یه چیز رو می‌بینم
ویرانی....
و توی این همه ماجرا تنها کشته منم

من که همزمان هم فرمانده این جنگ‌های بی‌معنا هستم هم سربازی که از شدت خستگی دیگه توان ایستادن نداره و هم قربانی‌ که هر روز ذره ذره توی این درگیری‌های ذهنی کشته می‌شه
این جنگ هیچ برنده و فاتحی نداره
چون در نهایت وقتی سکوت برقرار می‌شه و غبار فکرها می‌شینه چیزی که باقی می‌مونه فقط یه زمین خالی و ویرونه که اسمش رو گذاشتن، من

من توی خودم توی اوج خودم توی بدترین حالت خودم دارم خودم رو از دست می‌دم

icon
profile

گاهی وسطِ این همه هیاهو، وسط این همه اعتراض و این همه چرااا، که از ته دل می‌گم، یهو سکوت می‌کنم
یهو یه صدایی از اعماق خودم بلند می‌شه که انگار داره بهم سیلی می‌زنه
یه صدایی که خیلی سرد و خیلی بی‌رحمانه می‌گه:؛ چرا فکر می‌کنی از خدا طلبکاری؟

یه لحظه مکث می‌کنم و می‌بینم چقدر بی‌معرفتم
چقدر بی‌انصافم که با همون زبونی که باهاش از بی‌عدالتی‌ها گلایه می‌کنم، با همون لحنی که از سر خستگی و از سر درماندگی از خدا می‌پرسم.. چرا، از او طلبکارم
در حالی که... در حالی که حتی حق بندگی رو هم درست و حسابی بجا نیاوردم.
یعنی واقعاً چقدر باید از این تضاد درونی..........
از طرفی، تمام وجودم پر از اعتراضه، از اینکه چرا مسیرها بسته ست، چرا مسئولیت‌ها سنگین شده، چرا عدالت در این بازی کثیف دنیا نیست...
و از طرف دیگه، وقتی به خودم نگاه می‌کنم، می‌بینم حتی اون بندگیِ ساده رو هم نکردم؛ اون تسلیم واقعی، اون حضور قلبی که باید در برابر عظمت هستی باشه رو، من در این همه تلاطم ذهنی و این همه خودخواهی پنهان، گم کردم
من حتی در برابر خودم، با تمام این حق‌ها و تکالیفی که دارم، همه‌اش در حال جنگ و جدل هستم
چطور پس، می‌خوام از او چیزی بخوام؟
چطور می‌خوام به او بگم که اینجا کجاست؟ یا چرا این اتفاق افتاد؟، در حالی که خودم هنوز نتونستم به جایگاه کسی که فقط می‌خواد، برسم و تبدیل بشم به کسی که می‌خواد باشم؟
این فکر، از هر خستگی‌ای سخت‌تره
اینکه بفهمی اعتراضاتت، بیشتر از اینکه از روی حق باشه، از روی ناتوانی و نیاز خودته
اینکه بفهمی تو نه در جایگاه یک طلبکار ایستاده‌ای، بلکه در جایگاه یک گم‌گشته‌ای که حتی راه بازگشت به جایگاه خودش رو هم گم کرده...

icon
profile

وقتی خودت درگیر ماجرا نیستی، گفتن این‌که، زمان همه‌چی رو درست می‌کنه، این هم می‌گذره و آدما فراموش می‌کنن،، یا چیزایی مثل این، خیلی راحته؛ اما وقتی خودت درگیر قضیه هستی، خبری از گذر زمان نیست، آدما فراموش نمی‌کنن و وسط چیزی هست که تغییر نمی‌کنه.

icon
profile

من دیگه واقعاً خسته‌ام
یه جوری خسته‌ام که کلمه‌ خسته اصلاً حق توصیفش رو نداره
خسته‌تر از هر خسته‌یِ ممکن، خسته‌تر از هر چیزی که تا حالا بهش گفتم خستگی
یه جوری تهِ کشیدم که انگار دیگه تهی شدم، انگار تمامِ اون جونی که برای ایستادن و جنگیدن با این دنیا داشتم، ذره ذره رفته و چیزی برام باقی نمونده

و بدترین قسمتش اینه که حتی خواب هم نمی‌تونه درمونش کنه
یعنی واقعاً چقدر می‌شه خسته بود که حتی وقتی چشمام رو می‌بندم و می‌خوام از این همه هیاهو و این همه بی‌عدالتی فرار کنم، باز هم اون خستگی مثل یه سنگِ سنگین می‌افته روی سینه‌م و نمی‌ذاره آروم بگیرم
خواب برای بدنِ خسته ساخته شده، نه برای روحِ خسته؛ برای اون خستگی‌ که از درون آدم رو می‌خوره، خواب هیچ کاری از دستش بر نمی‌آد

تو خودت می‌دونی، توووو خودت خوب می‌دونی که از چه باب خسته‌ام
از اون چیزهایی که نباید گفته بشه، از اون حقیقت‌هایی که می‌دونم و نمی‌تونم باهاشون کنار بیام، از اون بازی‌هایی که گفتم و از اون سکوتِ بی‌انصافانه‌ی دنیا
از اینکه می‌بینم چقدر سخت شده که آدم فقط، باشه و باقی بمونه

و چراااا... چرا این چرخه تمومی نداره؟
چرا این فشار، این درگیریها، این سنگینی، هیچ‌وقت به یه نقطه نمی‌رسه که بگه، بسه دیگه، استراحت کن
چرا هر بار که فکر می‌کنم بالاخره یه تهِ خط داره، می‌بینم که مسیر دوباره از همون جا شروع می‌شه و من دوباره باید با همون چرخه‌ی بی‌رحم روبرو بشم،
اینکه پایانش نمی‌دی، حتی بیشتر از خودِ خستگی، من رو خسته‌تر می‌کنه
اینکه این وضعیت، این درگیریِهای بی‌امان، هیچ‌وقت به یه آرامشِ ساده ختم نمی‌شه، آدم رو از پا درمی‌آره

یه جورایی انگار خستگی من، یه نوعِ بی‌پایان بودنِ این وضعیت باشه؛ یه خستگی که توش هیچ آرامشی نیست، فقط یه ادامه‌ ی مداومِ یه رگبارِ سنگین از خستگی‌هایِ مختلفه.

درباره وبلاگ
تصویر پروفایل
این وبلاگ فضایی شخصی‌ست برای روایت تجربه‌ها، خاطرات و تأملاتی که در گذر زمان شکل گرفته‌اند. از روزهای گرم اهواز تا شبهای خنک ، از خاموشی‌های کودکی تا روشنایی‌های امروز، هر نوشته بازتابی‌ست از آن‌چه دیده‌ام، حس کرده‌ام و هنوز در ذهنم جاری‌ست.
اینجا نه صرفاً دفتر خاطرات است و نه فقط یک وبلاگ؛ بلکه گوشه‌ای امن برای حرف‌هایی‌ست که در شلوغی روزها جا می‌مانند. گاهی تلخ، گاهی شیرین، گاهی فقط یک جمله‌ی کوتاه—اما همگی واقعی، ساده و صمیمی.
اگر اینجا را ورق می‌زنید، خوش آمدید. شاید چیزی بیابید که برایتان آشنا باشد، یا فقط لحظه‌ای مکث کنید. همین کافی‌ست.
پست‌های ذخیره شده

آمارگیر وبلاگ

حقوق محفوظ است برای ʀʜᴇᴀ