این روزها انگار هوا کم اومده انگار دیوارها دارن بهم نزدیک میشن و هر نفس که میکشم یه ذره بیشتر احساس میکنم دارم توی این شلوغی و این همه آدم و این همه حرف و درگیری ذهنی غرق میشم یه جور خفگی بی صدا که فقط خودت میفهمی و هیچکس دیگه نمیبینه انگار آدم توی این همه آدم ذره ذره از خودش جدا میشه و انگار همه این ها دارن از درون خالیمون میکنن
دلم یه جایی رو میخواد که از این همه صدا و دغدغه و تقاضای آدم ها دور باشه یه جای دورافتاده که حتی یادم بره کی هستم و چه کارهایی باید انجام بدم جایی که هیچ ردی از من باقی نمونه و حتی گوگل مپ هم نتونه دقیق بگه کجا هستم
وسط یه روستای قدیمی که جاده هاش فقط خاک و سنگه جایی که شب ها اون قدر عمیق و سنگینه که انگار آسمون رو لمس میکنی شب هایی که نور هیچ چراغی به چشم نمیاد و فقط ماه هست که با یه نور سرد و خاکستری روی سقف های کاهگلی میتابه
دلم میخواد اونجا باشم جایی که تنها صدایی که میاد صدای خش خش برگ ها زیر پای یه حیون ناشناخته ست یا صدای باد که توی شکاف در و پنجره های قدیمی می پیچه یه سکوتی که نه از نوع بی صدایی بلکه از نوع غرق شدن در آرامشه یه جور سکوت که میتونه تمام فکرهای توی سرت رو با خودش ببره و بگه تموم شد دیگه لازم نیست چیزی رو ثابت کنی
میخوام توی اون تاریکی مطلق بشینم جایی که مرزی بین زمین و آسمون نیست جایی که فقط منم و تاریکی مطلق و یه مشت ستاره که از اون بالا مثل ذرات ریز نور به چشم میان بدون اینکه بخوان چیزی رو به زور به چشم آدم بکشه
دلم میخواد توی اون سکوت سنگین ذره ذره از هم وا بشم از هر چیزی که تا حالا بودم از هر نقشی که داشتم و فقط همون آدم ساده ای باشم که توی تاریکی روستا هیچکس نمیشناسدش و هیچکس ازش چیزی نمیخواد فقط باشه و تمام برگردم به یه نقطه صفر به جایی که فقط بودن خودش کافی باشه بدون هیچ دلیل اضافهای و بدون هیچ اثری از من
دلم میخواد همون جا بمونم توی همون سکوت تا وقتی که دیگه فرقی بین تنفس خودم و صدای باد نباشه تا وقتی که مرز بین گوشت و پوستم و اون هوای سرد شب از بین بره و من دیگه فقط بخشی از اون تاریکی بشم
میخوام بشینم و فقط خیره بشم به اون سیاهی بی انتها به نقطهای که چشم نمیتونه تشخیص بده کجا زمین تموم شده و کجا آسمون شروع شده یه جور گم شدن لذت بخش، جایی که دیگه نیاز نیست نگاهت رو جایی بدوزی جایی که چشم ها دیگه خسته نمیشن چون دیگه چیزی برای دیدن نیست جز همون حضور مطلق شب
دلم میخواد اون قدر توی این تنهایی عمیق فرو برم که حتی یادم بره چطور باید حرف زد یادم بره چطور باید به سوال ها جواب داد بذارم اون سکوت سنگین تمام کلماتی که تا حالا توی دهنم حبس شده بودن رو با خودش ببره و با خودش به اعماق زمین دفن کنه
یه جورایی میخوام توی این بی خبری و بی نام بودن دوباره پیدا بشم نه اون آدمی که همه میشناسن نه اون کسی که همه انتظار دارن بلکه اون هسته خالص و بی گناهی که زیر تمام این لایه های خستگی و نقش ها پنهون شده یه چیزی که هیچکس نمیتونه بهش دست بزنه هیچکس نمیتونه ازش چیزی بخواد یا تغییرش بده
دلم میخواد وقتی صبح میشه و اون نور کمرنگ و خاکستری دم صبح از پشت کوه ها میاد من دیگه اون آدم دیروز نباشم من دیگه یه مسافر خسته نباشم که دنبال پناه میگرده من فقط بخشی از اون چشم انداز خام و بی ریشه باشم مثل یه سنگ قدیمی توی جاده یا مثل یه درخت وحشی که هیچکس نمیدونه کی کاشته اش فقط هست و تمام
فقط باشه و تمام بدون هیچ معنای اضافهای بدون هیچ اضطرابی برای فردا، فقط غرق شدن در همین لحظه بی زمان و بی مکان.