گاهی توی زندگیت یه جاهایی به یه آدمایی میخوری که قشنگ ترمزت رو میکشن از اون آدمایی که هر چی فکر میکنی، هر چی کلنجار میری، تهش میبینی هیچ جوره نمیشه بخشیدشون، نه اینکه نخوای، اصلاً نمیشه؛ اونقدر خرابی به بار آوردن که جای سالم برای بخشیدن نمونده
بعضیها کلاً انگار برای این ساخته شدن که بگن بدی یعنی چی، قشنگ یه پکیج کامل از عقده و بیذاتیان
انگار رسالتشون توی این دنیا این بوده که با تمام وجودشون بهت نشون بدن آدم چقدر میتونه پست باشه و اصلاً ذرهای بوی انسانیت نبرده باشه
خیلی سخته بخوای با اینا کنار بیای یا بگی بگذریم، آدمایی که برای تحقیرت، برای خراب کردنت، از هیچچیزی دریغ نمیکنن وقتی بهشون نگاه میکنی فقط یه چیزی تو مغزت میچرخه: اینا دقیقاً برای چی اومدن؟ که فقط گند بزنن به آرامش بقیه؟ که عقدههاشون رو سر دنیا خالی کنن؟
واقعیت اینه که بعضیها اونقدر حقیرن که حتی کینه گرفتن ازشون هم وقت تلف کردنه
ولی خب، آدمیزاده دیگه؛ بعضی زخمها رو نمیشه ندیده گرفت فقط میمونه این حس که چطور ممکنه یه نفر انقدر تو لجن غرق باشه و باز هم ادعای آدم بودن داشته باشه
باید اینارو نگاه کرد و رد شد چون اینا با حرف و منطق آدم نمیشن، اینا اصلاً جنسشون از یه جای دیگهست که هیچ شباهتی به بقیه نداره
میگن طرف تخمش حرومه
یعنی چیزی مثل اینا.