پنجره ای به من

دلنوشته هایی از درون

تا به حال هر چیزی که دوست داشتم، خدا به یه جوری ازم گرفته

از بچگی همین بوده یادم میاد اولین بار وقتی چیزی رو خیلی دوست داشتم، دلم می‌لرزید؛ انگار یه حس وحشت ریز توی وجودم بود که یعنی اینم از دست می‌دم و همینم شد، هر بار همین اتفاق افتاده

فقط کافیه توی دلم بگم فلان چیز یا فلان آدم رو دوست دارم
یه مدت که نگذشته، می‌بینم اتفاقاتی افتاده که از دستش دادم
نه اینکه نخوامش، یا باهاش بد باشم... نه...

انگار خود خواستن ، خود دلبستگی، شده نشونه رفتن

هر چی بیشتر دل بستم، سریع‌تر از دستش دادم

حالا حکمتش چیه؟ نمی‌دونم....
گاهی که بهش فکر می‌کنم، هزار تا چرا میاد جلوم، چرا باید اینجوری باشه؟ چرا وقتی کسی رو دوست دارم باید از دستش بدم؟ چرا اون چیزی که با جون و دل می‌خوام باید از دستم در بیاد؟

شاید می‌خواد یادم بده هیچ چیز جز خودش باقی نمی‌مونه
شاید این‌قدر می‌خواد بهم نشون بده که همه چیز این دنیا امانته، و رفتنی..

امانتی که اگه بهش دل ببندی، رفتنش دردش بیشتر میشه، شاید می‌خواد یاد بگیرم از ته دل وابسته هیچی نشم؛ نه به آدم، نه به چیزی، نه به هیچ خیالی

شاید می‌خواد این‌قدر دل نبندم به چیزایی که امانتن
چون هر چیزی که خیلی دلیسته ش بشم، یه جوری توی مسیرش خدشه میفته، انگار قانون این دنیا با من اینه که دلبستگی، بهایش از دست دادنه و من دارم درسشو می‌گیرم؛ تلخ، آروم، ولی مطمئن

خدایا... شاید به همین خاطره که نمی‌گم دوستت دارم
چون ترسیدم، ترسیدم تو هم مثل بقیه ازم گرفته بشی، ترسیدم اگه توی دلم بگم دوستت دارم، یه روز برسم به همون روزایی که می‌گم چرا تو هم رفتی؟

نمیگم که حداقل خودت رو برام نگه داری
پس این تنها عشقه که نگهش می‌دارم توی دلم، بدون اینکه به زبون بیارمش، چون می‌ترسم اگه بگمش، تو هم بری و من موندن تو رو بیشتر از هر چیز دیگه‌ای می‌خوام.

جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 10:49