بالای چشمت ابروعه؟!
هی جاردیروز تو صف نانوایی جلوم یه خانم ایستاده بود کیفش از دستش افتاد، خم شدم برداشتم و گفتم بفرمایید لبخند هم زدم؛ اونجوری که آدم بی اختیار به یه غریبه لبخند میزنه، اونقدر با شک و تعجب نگاهم کرد که انگار داشتم کیفشو برمیداشتم و فرار میکردم. حتی یه ممنون هم نگفت. کیفشو چسبوند به سینهش و یه قدم عقب رفت
اول یه ذره ناراحت شدم بعد فکر کردم نه، حق با اونه توی این روزگار، هرکی بیخودی بهت لبخند بزنه، یا چیزی میخواد یا یه جای کار میلنگه، من خودم هم همین شدم اگه یه غریبه بیخودی بهم لبخند بزنه، سریع تو ذهنم میچرخونم که چی میخواد، کجا دیدمش، از کجا میشناسمش
یادمه قدیما تو محله هرکی رو میدیدی میگفتی سلام و رد میشدی همسایه ها به هم صبح بخیر میگفتن، مغازه دار جلو مغازش می ایستاد و با هر رهگذری یه حرفی میزد اما حالا اگه به کسی بگی بالای چشمت ابروعه حتی به شوخی، حتی به رفیقِ بیست ساله اونقد بهش برمیخوره که تا آخر عمر قهر میکنه
من یه رفیق قدیمی داشتم. سرِ یه شوخیِ خشک، یه جمله بیخطر، قهر کرد و رفت. نه تلفن جواب داد، نه پیام. هنوز هم نفهمیدم دقیقاً چی گفتم که اینقدر تهِ دلش موند فقط میدونم اون روز، یه حرفِ بیخودی، آخرین حرفِ اون رفاقت شد
ظرفیت آدما اومده پایین، نه فقط اونا، من خودم حوصله ندارم غریبه ها رو تحمل کنم، حوصله ندارم توضیح بدم، حوصله ندارم کسی که بلد نیست حرف بزنه، بهم حرف بزنه، همه پریم پر از قسط، پر از غصه، پر از دلشوره. وقتی ظرف پر باشه، یه قطره اضافه هم سرریز میکنه اون لبخندِ بیخودی هم میتونه همون قطره باشه
دیگه مهربونی هم حساب و کتاب میخواد لبخند باید دلیل داشته باشه، حرف باید اندازه باشه، شوخی باید بیموقع نباشه و اگه یه روزی خواستی به کسی بگی بالای چشمت ابروعه، اول خوب فکر کن شاید همون جمله، آخرین جمله اون رابطه باشه.