گاهی وقتها آدم یه جای زندگیش بیاد، کارایی میافته که در گذشته انجام داده و خودشم از خودش تعجب میکنه که چرا اون زمان اون حرکت رو زده؛ چند سال قبل بود که توی اوج احساسات شدیدی بودم که...
هنوز استارت مشکلات امروزم نخورده بود، راستش شایدم خورده بود و من هنوز متوجه اش نشده بودم، چون بعدا که به قبلم نگاه کردم دیدم از همون زمانها علائمش خودنمایی میکرد اما چون من توی یه عالم دیگه سیر میکردم اصلاً متوجه واقعیات در حال رخ دادن نبودم
یه روز از روزای سرد زمستون، بهمن ماه بود دقیقاً یادمه پنجشنبه عصر بود، داشتم با ماشین دنبال کاری میرفتم و ذهنم شدید درگیر همون قضیهای بود که بهش اشاره کردم و حس دلتنگی عجیبی گرفتم، اصلاً نتونستم تحمل کنم یهو حس کردم اکسیژن توی ماشین کمه، یه چیزی توی سینهام سنگینی میکرد انگار کل کل شهر برام قفس شده بود که فقط با حرکت دادن ماشین و از دست دادن شهر، آروم میشد
یهویی تصمیم گرفتم قید همه کارا رو بزنم و سر به جاده سپردم، حتی نمیدونستم تهش میخواد چی بشه، فقط یه حسی بهم میگفت برو و دل به جاده بزن؛ هوا بارونی و سرد بود، بدون هیچ مقدمه و توشه راه، با همون وضعیتی که پشت فرمون بودم یهویی به سمت خروجی شهر رفتم و دل به جادهای سپردم که تا مقصدش ۴۵۰ کیلومتر جاده کوهستانی پر پیچ و خم راه بود و تمام طول مسیر هم بارون شدید میبارید
بخاطر تاریک شدن هوا، سرما و بارون شدید، شیشهها بخار گرفتن، دید من هم کامل محدود شده بود، ولی من همچنان میرفتم و میرفتم؛ با اینکه در مقصد هیچکسی هم منتظرم نبود ولی با خریت کامل به راه ادامه میدادم
طرفای ساعت ۱۲ و نیم شب، بعد ۵ ساعت رانندگی در اون شرایط و جاده رسیدم به شهر مقصد، حالا که رسیدم هیچ ایدهای هم نداشتم، نه کسی منتظرم بود، نه اصلاً کسی خبر داشت کجام، نه جایی داشتم برای رفتن، فقط یه حس لعنتی منو به اونجا کشونده بود، یه حسی که از دیونگی محض بود، تنها کاری که دلم میخواست انجام بدم و تنها جایی که میخواستم باشم اون کوچه لعنتی بود، برم توی اون کوچه بلکه...
ولی عقلم میگفت: دیونهی لعنتی، ساعت ۱ نصفه شب، توی هوای بارونی و یخبندون، نشستی توی ماشینی که تمام شیشههاش بخار گرفته و حتی یه متر جلوترت هم نمیبینی، بری اونجا که چی بشه؟ توی اون موقعیت و اون شرایط هیچ جنبندهای بیرون نبود چه برسه به... اما وقتی دلتنگی امانت رو میبره و نفست بزور بالا مباد و هیچ راهی برای کنترلش نداری، این قبیل دیونگیها میشن مرهم دردت
به مقصد اصلی که تقریبا وسط کوچه بود رسیدم، با توجه به اینکه اون شهر یه شهر سردسیری و کوهستانی بود، بارون با شدت خیلی بیشتری میبارید و هوا هم خیلی سرد بود، توی ماشین نشسته بودم و منتظر...، منتظر چی... هیچی... عقلانی نگاه میکردم، کاملاً دیونگی بود ولی حسم منو اون موقع شب به اونجا کشونده بود، اسیر احساسات شده بودم
نمیدونم چی شد که یهویی به دوستم زنگ زدم و گفتم فلان جا هستم ، هم بهم خندید هم کنجکاو شد و بصورت پخش زنده داشت پیگیری میکرد... چند دقیقهای نگذشته بود که وسط بارون شدید، نور چراغ یه ماشین از آیینه بغل توجه ام رو جلب کرد، مدل چراغش باعث شد یهویی تپش قلبم بیشتر بشه، نه میتونستم پیاده بشم، نه..... با توجه به شدت بارون و مه گرفتگی شیشههای ماشین بیرون واضح مشخص نبود، چون جلوی درب خونهشون پارک بودم نتونسته بود با ماشین بره داخل، دیدم پیاده شد و با عجله رفت داخل و من... تپش قلبم هزار...
دوستم که بصورت زنده در حال پیگیری بود از من هیجانیتر شده بود، مثل گزارشگرای ورزشی آب و تابشو بیشتر میکرد... یهویی به خودم اومدم دیدم الانه که برادرش بیاد بیرون و من جلوی خونهشون پارک... سریع ماشین رو جابجا کردم و چند لحظه بعدش برادرش اومد ماشین رو برد داخل
دیگه ساعت نزدیک ۲ نصفه شب شده بود، یکمی موندم اما دیگه موندم فابده ای نداشت و ایده ایده ای هم نداشتم، حرکت کردم به سمت راه برگشت، دوباره ۴۵۰ کیلومتر جاده کوهستانی پر پیچ و خم و هوای بارونی و دید محدود... ۸ صبح رسیدم و...
الان که یاد اون موقع میافتم از خودم تعجب میکنم که چرا و چطور... الان هرگز هرگز نمیتونم همچون حرکتی بزنم، راستش از خودم بدم میاد که چرا همچین حماقتی کردم.