پاهام جوری سنگین بود که انگار یه گونی خاک توشون خالی کرده باشن کمرم از صبح تا همین الان که خورشید داره از بالای سرم رد میشه که بعد بره پشت کوه زیر بار کار خم مونده بود صورتم از گرما و غبار مزرعه میسوخت و دلم فقط یه جای خنک میخواست وقتی رسیدم لب رودخونه دیگه نای ایستادن نداشتم همون‌جا کنار لبه‌ی گلی افتادم زمین

مشتمو بردم زیر آب و زدم به صورتم، اخیش چه حالی داد خنکای آب مثل یه شوک شیرین پیچید توی تنم دوباره مشتمو پر کردم و این بار خوردمش چقدر چسبید انگار آب نبود داشت زندگی رو برمیگردوند توی تن خسته‌م لباسامو کنار زدم و دست و صورتمو شستم حس کردم خستگی اون همه ساعت کلنجار رفتن با زمین داره با جریان آب از پوستم جدا میشه و میره

همینطور که داشتم نگاه میکردم به آب که چطور بی سروصدا از کنار سنگا رد میشد یهو خورشید یه تیکه نور انداخت وسط رودخونه آب انگار پر از ستاره شد سرمو آوردم جلو که بهتر ببینم که یهو چشمم افتاد به صورتم توی آب، تصویرم میلرزید و بالا و پایین میرفت خطای پیشونیم، تارهای سفید موهام، همه چی معلوم بود

یهو دلم گرفت یاد همه اون سالایی افتادم که گذشت و چقدر زود گذشت یاد آدمایی افتادم که میشناسمشون اونایی که انقدر درگیر حساب‌وکتابن که یادشون رفته اصلا برای چی زندگی میکنن یاد آدمایی افتادم که اگه صد تومن به کسی کمک کنن تا ته عمرش باید تو سر طرف بزنن، یاد اونایی که تا یه چیزی به نفعشون نباشه لبخند نمیزنن

با خودم گفتم خدایا ما چرا اینجوری شدیم؟ چرا یادمون رفته الکی مهربون باشیم؟ رودخونه رو ببین، میاد از لای آشغالا و سنگا رد میشه، نه میپرسه این سنگه چرا اینجاست نه میپرسه اون آشغاله مال کیه، فقط میاد، فقط میشوره و میبره خورشید رو ببین، میتابه رو کثیف‌ترین جای شهر، باز هم همون گرما رو میده که به گلای باغچه میده

همون‌جا زل زدم به آب و بغض کردم با خودم گفتم کاش میشد مثل این رودخونه بود نه به کسی بدهکار بود نه منتظر طلب، فقط میومدیم، مهربونی میکردیم و میرفتیم پی کارمون، کاش میشد انقدر ساده از کنار تلخیای آدمای دیگه گذشت و فقط خوبی کرد، بدون اینکه بپرسیم چرا، بدون اینکه فکر کنیم چی گیرمون میاد

نشستم همون‌جا تا هوا تاریک شد اون شب فهمیدم دنیا خیلی بزرگ‌تر از خستگیای منه، فقط کاش آدمای توش یه کم بیشتر شبیه بارون و خورشید بودن، یه کم بیشتر، همین‌قدر ساده و بی منت...

کاش میشد بدون دلیل باهم مهربون باشیم.