روزهای رفته، خستگی های مانده
دوباره نشستم اینجا و باز همون حس همیشگی سراغم اومده، تلخی قهوه که تا قبل از این میتونست کمی آرومم کنه الان دیگه حریف اون حجم سنگین بغض و خستگیم نمیشه، انگار دیگه تلخی قهوه هم نمیتونه تلخی شرایط این روزامو از بین ببره انگار هرچی بیشتر دست و پا میزنم تا این بار سنگین مشکلات رو از رو شونههام بردارم و کمی به اوضاع سروسامون بدم کمتر نتیجه میگیرم و هر تلاشی که میکنم فایدهای نداره
دلم پر میکشه برای اون روزای روشن گذشته اون وقتایی که نه دغدغهای بود نه ذهن درگیر و نه فشاری که بخواد نفسمو ببره چه روزای آرومی بود و من اون موقع نمیدونستم خوشبختی واقعی همون لحظههای سادهست که بیتفاوت از کنارشون رد میشدم شاید هم واقعا ناشکری کردم که ندونسته از دستشون دادم حالا که بهشون فکر میکنم حسرت اون آرامش از دست رفته بیشتر از هر چیزی قلبمو میسوزونه
آدم یه جاهایی میرسه که میبینه هر تلاشی میکنه هر نقشه ای میکشه و هر چقدر میدوه باز هم تهش همون جای اوله انگار قفل شده باشه روی یه بنبست که هیچ راه فراری نداره نه انرژی میمونه نه حوصله ای برای ادامه دادن، فقط یه حس پوچی که آروم آروم توی تک تک لحظه هام رخنه میکنه
گاهی میپرسم از خودم این همه فشار برای چیه تا کجا باید این مسیر بیسرانجام رو ادامه بدم وقتی خروجیاش فقط خستگی و ناامیدیه، همه چیز مثل یه کلاف سردرگم شده که هرچی سعی میکنم بازش کنم گرهاش کورتر میشه و دیگه دستای منم برای باز کردنش یاری نمیکنه
این روزا تا این حد کم آوردم و نمیدونم دیگه باید به چی چنگ بزنم.