چشمام رو که باز کردم نفسم حبس بود انگار هنوز داشتم توی اون فضای سنگین و تاریک دست و پا میزدم اونقدر سرد بود که استخونام تیر میکشید زمزمه کردم کابوس من بیدار شو باید تموم میشد این سرگیجهای که مثل یه سایه دنبالمه همیشه همینطوره اولش فقط یه حس غریبهست بعد همه چیز دور سرم میچرخه و وقتی به خودم میام وسط یه کوچهی باریک و سنگی ایستادم
دیوارای کوچه انگار دارن به هم نزدیک میشن بوی نم خاک و دیواری که انگار صد سال پیش ساخته شده میپیچه توی دماغم چراغای سوسوزن ته کوچه مثل چشمای یه غریبهست که داره نگام میکنه دستامو توی جیبام مشت میکنم هیچ صدایی نیست نه صدای ماشین نه نفسِ باد، فقط صدای تپش قلب خودمه که توی سینهم میکوبه
همیشه همینطوری بیدار میشم توی این کوچهی بیپایان که هیچکس توش نیست و من هر بار با این سوال تکراری روبرو میشم که آیا این واقعاً بیداریه یا فقط یه کابوس جدید که لباس واقعیت پوشیده هر قدمی که برمیدارم صدای پام توی کوچه میپیچه و انگار کسی پشت سرم داره همون آهنگِ گامهای منو تکرار میکنه برمیگردم پشت سرم فقط تاریکی مطلقه، دوباره راه میافتم باید از این کوچه برم بیرون اما حس میکنم هرچقدر بیشتر راه میرم این کوچه طولانیتر میشه انگار جادهای که به هیچجا نمیرسه، فقط میخوام بدونم صبح کی میرسه کی این خوابِ توی خواب تموم میشه
شاید من اصلاً بیدار نشدم شاید اون کابوس هنوز داره منو توی خودش میچرخونه و این کوچه فقط یه سرابِ برای اینکه فکر کنم نجات پیدا کردم ولی باز هم همونجا ایستادم منتظرِ یه نوری که هیچوقت از انتهای کوچه نمیتابه.