گاهی در اوج خستگی و دوندگیهام
یهویی چشمامو میبندم
و نقطه تمرکز ذهنمو میذارم بین دو چشمام
یه صفحه تاریک بی انتها روبروم ظاهر میشه
و با همون چشم بسته
تمام اتفاقات گذشتم از دیواره های دو طرفش
با سرعت برق از کنارم رد میشن
من با چشمانی بسته که توی تاریکی کاملاً بینان
همه سرگذشتم رو مثل یه فیلم میبینم
این تاریکی مثل یه تونلیه که انتهاش دیده نمیشه
اما ترسناک نیست
فقط یه جور آرامش عجیبی داره
انگار داره بغلم میگیره
و اینجا جالبترین قسمتشه
هر بار که میرم توی اون تونل
یه چیز جدید میبینم
یه خاطرهای که فکر میکردم فراموشش کردم
یه لبخند از سالها پیش
یه اشکی که وقتش نبود بریزه
همهشون با سرعت برق از کنارم رد میشن
اما من دیگه جلوشون رو نمیگیرم
فقط نگاهشون میکنم
و میذارم برن
چون میدونم اون ته تونل
همون جایی که دیده نمیشه
یه نور کوچیک منتظرمه
نه اونقدر بزرگ که چشممو بزنه
فقط یه نور گرم
مثل صبح یه روز خوب
و وقتی بهش میرسم
همون حس آشنای سبکی میاد سراغم
همون حسی که بعد از رد شدن از سیاهی ها پیدا میکردم یه حسی شبیه بچگی
حالا دیگه این تونل شده خونه م
جایی که هر وقت خسته میشم برمیگردم
چشمامو میبندم
قدم میذارم توی تاریکی
تا برسم به اون نور
تا برسم به آسمون
تا برسم به خود خودم.