این روزها عجیب گیر کردم بین زمین و آسمون نمیدونم باید بشینم و از ته دل بخندم یا اجازه بدم اون بغضی که گوشه گلوم لونه کرده، بالاخره راهشو پیدا کنه و بزنه بیرون

بعد از این‌همه دوندگی و خستگی، بعد از اینکه کلی در زدم و جواب رد شنیدم، بلاخره یه قدم اومدم جلو. یه اتفاق خوب افتاده، ولی اون‌جوری که باید، کاملم نکرد انگار یه جای کار می‌لنگه

آدم وقتی یه عمر برای چیزی تلاش می‌کنه، دلش می‌خواد نتیجه‌اش همون‌قدر شیرین باشه که تو رویاهاش دیده اما این‌بار، اون چیزی که می‌خواستم، اون‌طوری که باید، جور نشد و همه‌اش هم زیر سر یه نفره؛ یه نفر که انگار عقده‌هاش تمومی نداره آخرش هم کار خودش رو کرد و زهرش رو مثل همیشه ریخت

بار اولش نبود و قطعا بار آخرش هم نخواهد بود

حالا من موندم و کلی سوال که بی جواب موندن. مثلا اینکه این آدما، این‌هایی که تمام هم و غمشون شده تخریبِ بقیه و چوب لای چرخ این و اون گذاشتن، چطور شب‌ها سرشون رو می‌ذارن روی بالش و آروم می‌خوابن؟ چطور میتونن با اون حجم از سنگینی کارهایی که کردن، انقدر راحت چشم‌شون رو ببندن؟

شاید هم حق با اون‌هاست و دنیا، دنیای همین‌هاست ولی من هنوز هم دلم نمی‌خواد یاد بگیرم مثل اون‌ها باشم حتی اگه این‌بار زورشون چربید، من باز هم ترجیح میدم همون آدمی باشم که با وجودِ یه بغض سنگین، باز هم برای رسیدن به هدفش تلاش می‌کنه.