امروز بعداز سه روز قهر با خودم آشتی نصفه نیمه کردم، حقیقتش دیدم نازکشی ندارم نه خدا نازمو که بنده اش هستم کشید نه ....
چند وقت قبل با خدای خودم یه عهد و پیمانی بستم
واضح تر بگم... بین خودمو خدای خودم شرط و شروطی قرار دادم
بعد اینهمه سختی و نامردی دیدن از بنده هاش که قطعا باعث شده اون دنیا حقی به گردنشون داشته باشم
گفتم خدا ؛ من از بدو تولدم تا لحظه مرگم
هر دین و حقی که به گردن هر کدوم از بنده هات داشته باشم میبخشم و حلال میکنم
به شرطی که تو هم در این مورد خاص که خودت میدونی توی این شرایط چقدر برام اهمیت داره و مسبب اصلیش هم همون بنده های نامردت هستن، گره گشایی کنی ، گره از مشکلم باز کن
منم همه ی حقی که به گردن بنده هات دارم و میدونم قطعا هم حق دارم ، میبخشم
تا الان که خدا هرروز خبر ناامید کننده برام آورده و هی حال دلمو بدتر میکنه
جالبه گاهی باخودم فکر میکنم ،منکه بنده اش هستم دلم از کینه خالی میشه
میتونم در حد خودم بخشنده باشم
اما تو که خدایی و میگن بخشنده ی بی منتی
رحیمی و رحمان
کریمی و توانا
تو چرا اینقدر دستدست میکنی؟ چرا وقتی میبینی دارم تو این گره خفه میشم، فقط تماشا میکنی؟ انگار داری با این سکوتت، دونهدونه باورامو ازم میگیری من باهات معامله کردم، دلمو صاف کردم، همه رو حلال کردم که فقط تو اون یه گره رو باز کنی، اما حالا انگار من موندم و یه دل خالی از کینه، و یه دنیا حسرت که چرا جواب این گذشتِ من، اینهمه انتظار بیپایان بود. نکنه تو هم داری منو با این سکوتت امتحان میکنی که ببینی تا کجا پای این قولم میمونم؟ ولی خب، بنده هم آستانه تحملی داره، دیگه انگار اینبار صبرم قد نمیده به مهربونیات.