زخم های بی مرهم
هی جاریه وقتایی هست که بیهوا دلم میسوزه
نه واسه یه درد تازه، نه واسه زخمی که همین دیروز خورده باشم
واسه همون زخمیه که سالهاست باهامه،
همونی که دیگه حتی حوصلهی خوب شدن نداره
انگار دیگه خودش رو جا کرده یه گوشهی دلم، بیصدا، فقط هست
نه داد میزنه، نه سوگواری میخواد،
فقط گاهی یه سوز کوچیک میندازه وسط سینهم، که بفهمم هنوز اونجاست
بعضی وقتا دلم میخواد فقط بشینم یه گوشه، بیهیچ حرفی، بیهیچ آدمی، فقط خودم باشم و خودم
و اون زخمی که همیشه تازهست
یه اشک سرد،
یه گریهی بیصدا،
یه دل سیر خالی شدن از همهی این بغضای تلنبار شده
آخه این دنیا، خیلی وقته که دیگه مرام نداره
آدما؟
بعضیاشون انقدر نامردن که آدم دلش واسه خودش میسوزه
که چرا انقدر دل بسته، چرا انقدر باور کرده، چرا انقدر مونده…
ولی خب، من هنوز اینجام
با همون زخم، با همون درد،
با همون دلِ خستهای که هنوز میتپه،
هرچند بیصدا،
هرچند بیمرهم.