کمی درد دل
هی جارمطلب آخرم رو هفته قبل نوشتم ولی نتونستم وارد وب بشم تا الان،
از اون روز اتفاقات ناگوار زبادی افتاده
مثل یه دومینو..
انگار خدا همه رو ردیف کرده برای به رگبار بستن روح و روان من...
بعد از اون نه شنیدن برای انتقالی، یه جواب منفی غیر منطقی دیگه شتیدم
که اصلا فکرشم به ذهنم خطور نمیکرد
نمیدونم چرا توی این مملکت همه چی برعکسه
وقتی طبق اصول و قانون پیش بری دقیقا برعکس میشه قضیه...
بعد از اون هم خبری بهم رسید که ماه ها براش تلاش کرده بودم نزدیک 6 ماه دوندگی و پیگیری مداوم...
ولی دقیقا موقع به ثمر نشستن دوندگی هام، همون مدیر بی شرف زد همه چیزو خراب کرد، صرفا بخاطر یه عقده ی شخصی که ازمن بدل داشت
من توی این قضیه موندم که چرا هرچی آدم خلافکارو و بی شرف و بی ذاته.. مثل علف هرز رشد میکنن و همبنطوری از ساختار سازمانی میرن بالا
و همیشه هم قدرت دستشونه، هیچ نهادی هم نیست، بگه پسرم کحا با این عجله....!
مملکت که مملکت نیست، سرگردنه ست
هرکسی زورش بیشتره حق باهمونه...
خدا از باعث و بانی این بی عدالتی ها نگذره.
اینقدر دلم گرفته که نمیتونم براش حدی بزارم
ازهمه چیز دلگیرم
از صداقت خودم بگیر تا داشتن چهارچوبهای وجدانی
کاش منم میتونستم آدم بی وجدانی باشم
قطعا اون موقع با ابن حجم از مشکلات درگیر نبودم
خدایا خودت بداد ابن بنده ناتوانت برس
جز تو فریادرسی نیست.