پنجره ای به من

دلنوشته هایی از درون

بعد از مدتها نوشتن توی دفترچه‌های شخصی، تصمیم گرفتم دوباره نوشته‌هام رو اینجا ثبت کنم. شاید بخوام این‌ها یه جایی ثبت بشن و شاهد باشن...
از کجا شروع کنم؟
از اینکه این مدت چنان اتفاقات زنجیره‌ای و تلخی پشت سر هم اومده که توی یکی دو صفحه هم نمی‌گنجه
فقط همین‌قدر بگم که خدا هیچ‌کس رو گرفتار آدم‌های بدذات نکنه
آدمی که با لقمه‌ی حرام بزرگ شده باشه، قطعاً به هیچ‌چیز تعهد نداره و پایبند نیست؛ هر کاری ازش برمی‌آد

تاثیر لقمه‌ی حرام رو اصلاً نباید نادیده گرفت. وقتی کسی حق دیگران رو پایمال می‌کنه و اون مالِ بی‌حق می‌ریزه توی شکم خانواده‌اش، قطعاً اون بچه‌ها ناباب و بی‌غیرت و بی ریشه بزرگ می‌شن. اولین آسیب هم به خودِ پدر و مادری می‌رسه که اون فرزند رو با لقمه‌ی حرام بزرگ کردن؛ اونا هم فرزند خوبی برای خودشون نخواهند داشت

قصه از جایی شروع شد که...
یه آشنایی ناخواسته با خانواده‌ای پیش اومد؛ خانواده‌ای که در ظاهر خیلی موجه و متشخص به نظر می‌رسیدن. در گفتار، فوق‌العاده زبان‌باز و مودب بودن...
اما به وقتِ کار، طوری لگد می‌زنند که...
نامرد و بی‌ذات...
با همین دو کلمه باید تا تهِ این داستان رو خوند

رفتار یک آدم بدذات، چند هفته‌ای هست که آرامشم رو ازم گرفته. حالا روزهام در دادگاه، کلانتری و دفاتر خدمات قضایی می‌گذره
اما در میون این همه سختی و تلخی، یک نقطه روشن پیدا کردم که برام خیلی خوشاینده

در دفتر خدمات قضایی، با مدیری روبرو هستم که فراتر از یک مدیر معمولیه ؛ بسیار کاربلد، مسئولیت‌پذیر و مثبته، اما چیزی که او رو متمایز می‌کنه، دلسوزیِ بی‌حد و مرزشه
اینجا برخلاف بقیه جاها، فضا خیلی متفاوته. کارمندها خیلی مودب و خوش‌برخورد هستن ؛ مخصوصاً اون خانم در باجه ۳ که همیشه کارام رو پیش اون انجام می‌دم

اولین بار سال گذشته دیدمش که برای چک برگشتی رفته بودم اما باهاش برخوردی نداشتم
چهره‌ای معصوم، آروم و متشخص که آدم رو ناخودآگاه جذب می‌کنه
اما وقتی باهاش برخورد داشته باشی، تازه مبهوتِ وقار، متانت و احترامش می‌شی
همین اخیرا که بخاطر مشکلات ناشی از اون آدم بی ذات مجددا به دفترشون مراجعه کردم
چنان سردرگم و بی‌قرار بودم که اصلاً حوصله نداشتم منتظر بشینم. نوبتم ۴۹ بود و وقتی دیدم پیجر شماره ۲۷ رو صدا زده، حس کردم زمان از حرکت ایستاده؛ یعنی باید ساعت‌ها اونجا می‌موندم
اما انگار اون خانم در باجه ۳، متوجه حالِ بد و آشفتگیِ من شده بود با یه برخورد خیلی خوب و مهربون، کارم رو انجام داد در حالیکه اصلا همچین وظیفه ای نداشت
من همیشه قدردان اون حرکتش هستم و از ته دل براش آرزوی سلامتی و پیروزی می‌کنم.

ادامه دارد...

دوشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 22:8