پنجره ای به من

دلنوشته هایی از درون

دلم گرفته، حسی که ماه‌هاست از همه طرف درگیرشم و نمی‌دونم کی قراره این آشوب تموم بشه و خطِ پایانش کجا کشیده میشه

قبلاً گهگاهی بابت موضوعی که کاملاً شخصی بود، گذرا و سطحی دلم می‌گرفت اما این ماه‌های اخیر، معنی عمیق «دلم گرفته» رو با پوست و گوشتم حس کردم، چیزی که خدا برای هیچ‌کس نخواد

دلم گرفته خدا و درمانش فقط دست توئه؛ گاهی آدم به مرحله‌ای می‌رسه که برای حل مشکلش کاملاً دست‌بسته ست، مثل توپی که پنچر شده و هرچی بیشتر بهش لگد می‌زنی، فقط بیشتر مچاله میشه

دنیای این روزهای من همون توپِ پنچره و فقط خودِ خدا می‌تونه وصله اش کنه، با این حال امیدوارم، امیدوار به لطف و کرمش که شاید جرقه‌ای از اخلاص تو دلم بزنه و نگاهش رو سمتم برگردونه

راستش رو بخوای از اکثر گذشته‌ام پشیمونم، پشیمون از اینکه برای خاطر دیگران خودمو درگیر خطا کردم، کارهایی که هیچ‌وقت به چشمشون نیومد؛ آخه کدوم آدم عاقلی برای یک نفر دیگه خودشو به تباهی می‌کشونه!؟!

درسته، من هیچ‌وقت عاقل نبودم، همیشه هم از اینکه بهم بگن «دیوونه» خوشم می‌اومد، فکر می‌کردم دیوونه‌بودن یعنی جسارت، یعنی خلاف جریان آب شنا کردن؛ اما حالا فهمیدم دیوونه‌بودن یعنی خودزنی کردن برای چیزهایی که اصلاً ارزشش رو نداشتن.

جمعه نوزدهم تیر ۱۴۰۵ ،ساعت 9:44