پنجره ای به من

دلنوشته هایی از درون

گاهی آدم دلش می‌خواد فقط خیره بشه به یه جای دور، جایی که انگار نه صدایی هست و نه هیاهویی، درست همین‌جاست که یهو بغض میاد می‌شینه گوشه گلو، همون‌جایی که نه می‌تونی قورتش بدی و نه می‌تونی بذاری بشکنه، انگار تمام این دنیا با همه زرق و برقش، یهو برات میشه مثل یه نقاشی کهنه که رنگ‌هاش رفته و دیگه هیچ‌چیزی سر جاش نیست، دقیقاً همین لحظه‌هاست که آدم می‌فهمه چقدر تنهاست، چقدر دور افتاده از اون چیزی که باید باشی، از اون اصلی که عمریه دنبالش می‌گرده ولی هیچ‌وقت پیداش نکرده، عجیبه که چطور با وجود این‌همه آدم، ته دلت همیشه یه جای خالی بزرگ هست که هیچ‌جوری پر نمیشه، انگار ما همه مسافرهای یه جاده‌ی مه گرفته‌ایم که داریم توی تاریکی دنبال ردِ پا می‌گردیم، ردِ پای کسی که شاید اصلاً همون‌جا، توی سکوت مطلق همین لحظه‌ها، داره نگاهمون می‌کنه، کاش می‌شد فقط یه بار، فقط یه لحظه کوتاه، اون پرده‌های ضخیم بین ما و حقیقت کنار بره، تا بفهمیم این همه بی‌قراری برای چی بوده، تا بفهمیم که این حزن توی سینه، نه از سر غصه، که از سر دوری ... دوری از خودِ خودِ خدا

گاهی لازمه همه رو بذاری کنار، گوشی رو خاموش کنی، چراغ رو خاموش کنی و فقط بشینی گوشه اتاق، اونقدر ساکت که صدای نفس‌های خودت رو بشنوی، همین لحظه‌های خلوتِ که آدم یهو با خودش روبرو میشه، با اون کسی که پشت همه نقاب‌های روزمره قایمش کردیم، یهو می‌بینی چقدر حرفِ نگفته داری، چقدر گلایه که جرات نکردی به زبون بیاری، اما تو این خلوتِ محض، دیگه لازم نیست چیزی رو پنهان کنی، همین‌جا، وسط همین تاریکی اتاق، میشه با خدا حرف زد، بدون هیچ کلمه‌ی قلمبه‌سلمبه‌ای، فقط با گریه، با سکوت، با همین بغضِ لعنتی، انگار که داری روحت رو زیرِ بارون می‌شوری، شاید همینه که میگن خلوت، آینه‌ی دق‌ِ که تبدیل میشه به آینه‌ی حقیقت، چون تا وقتی با کسی هستی، داری برای بقیه زندگی می‌کنی، اما وقتی می‌رسی به این تنهاییِ مقدس، تازه می‌فهمی که کی هستی و اصلاً برای چی اومدی اینجا، همون‌جاست که کم‌کم دیگه از تنهایی نمی‌ترسی، بلکه دلت می‌خواد همیشه همین‌طور بمونی، گم شده تویِ آغوشِ یه حضورِ نامرئی که آروم میگه همه‌چیز درست میشه، فقط باید یاد بگیری.

سه شنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۵ ،ساعت 23:3