جایی که خدا هلم داد
هی جارگاهی که فکر میکنی خدا هم باهات لج کرده دو روزه که انگار من، من نیستم
تمرکز که هیچی، حتی حوصله خودمم ندارم
یه جوری زدم به سیم آخر و تیپ بیخیالی، بیحوصله، سردردگم، کلافه، ناامید حتی از خدا، که انگار نه انگار دنیا دست کیه
حس میکنم یه جایی همین وسطمستها، خودمو باختم
اینهمه فشار و سنگینی رو توی ماهها و سالهای گذشته به دوش کشیدم
به امید اینکه بالاخره یه روزی خدا خودش دستمو بگیره و بلندم کنه از تیغ کینه و عقده بنده هاش نجاتم بده
اما دیروز... دیروز یه حس عجیبی داشتم
انگار خدا داشت منو هُل میداد سمتِ لبهی پرتگاه
حس میکردم به جای دستگیری، داره پامو میگیره که سریعتر سقوط کنم
یادمه دو سال پیش بود که میخواستم اون حرکت بزرگ رو بزنم و اعتراف کنم اونی که من نبودم ، منٍ خودم بشم
ته دلم گفتم خدایا به امید خودت
هر جوری که صلاح میدونی این گره رو باز کن، من همهچیزو سپردم به خودت
حتی اون رازی رو که سالها پشت نقابم قایم کرده بودم، آوردم وسط
گفتم خدایا من صادقانه اومدم جلو
اما...
اما الان که اینجای داستان ایستادم
هنوز دارم تقاصِ همون صداقت رو پس میدم، همون صداقتی که بواسطه اش آدمهای عقده ای زخمم میزنن
همون صداقتی که باعث شد از پله ی یکی مونده به آخر نیش بخورم بیام به پله ی اول،
هر روز هم که میگذره، اوضاع انگار بدتر از دیروز میشه
اون روزا فکر میکردم اگه دلمو صاف کنم و صادقانه قدم بردارم، همهچی درست میشه
اما انگار توی این زمونه و با این آدما، تنها چیزی که پشیزی ارزش نداره همون صداقته
اینهمه التماس خدا کردم که این بار رو از روی دوشم برداره
فقط یه گوشه دنج، یه جای خالی برای نفس کشیدن میخواستم
اما حالا... حس میکنم دارم خفه میشم
از دیروز که اون خبر رو شنیدم انگار آب سردی روم ریخته شد هرچی تلاش کرده بودم رشته شد حتی خدا هم نخواست که.... حس میکنم با کمک نفس...
انگار دیگه راهی برام نمونده
شاید هم من زیادی از خدا انتظار داشتم که همهچیز رو اونطوری که من میخوام پیش ببره.