پنجره ای به من

دلنوشته هایی از درون

خدایا حال دلم اصلا خوب نیست

این چه بازی بود که سرمن درآوردی

چطوری بهش بگم نشد، نزاشتن،...

چطوری بگم به هر دری زدم

هیچ دری باز نشد نه تنها باز نشد بلکه درهای بیشتری به روم بسته شد

چطوری بگم وقتی خدا نخواد، هبچ چیزی شدنی نیست، خدایا تو چرا نمیخوای؟!؟

خدا خودت میدونی سخته

خدابا فقط به خودت امیدوار بودم که... که خودتم آب پاکی رو ریختی روی دستم

بهت گفته بودم فقط گره از همین مشکلم باز کن، چقدر دعا کردم، چقدر التماست کردم فقط همین... نه بخاطر خودم، گفتم حداقل بخاطر اونا گره از این مشکل باز کن...

حالا با چه رویی برم بگم بازم نشد

خدایا منکه همه چی رو بخودت سپرده بودم

پس چی شد... ابن بود نتیجه اش..

شرمندگی من و فشار بیشتر 😔

چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵ ،ساعت 9:54