پنجره ای به من

دلنوشته هایی از درون

گاهی وقتا آدم به جایی میرسه که دیگه حتی نای حرف زدن هم نداره چه برسه به اینکه بخواد با امید واهی خودش رو گول بزنه حقیقتش اینه که هیچی عالی نیست نه تنها عالی نیست که اصلا عادی هم نیست اوضاع خیلی وقته که از حالت عادی خارج شده و به طرز وحشتناکی همه چیز غیرطبیعی و کلافه‌کننده شده

این روزا حس اون شناگری رو دارم که وسط دریا ماهیچه‌هاش قفل کرده و فقط داره دست و پا میزنه ساحل همون دور دورا معلومه ولی نه توانی برای رسیدن دارم و نه کسی که دستمو بگیره

همه ما آدم‌ها اسیر تفکرات غلط خودمون هستیم یه جای کار رو قطعاً اشتباه رفتیم یا تصمیم اشتباهی گرفتیم یا آدم اشتباهی رو وارد زندگیمون کردیم که حالا داریم تاوانش رو میدیم، ولی وسط همین سیاهی مطلق وقتی میبینی هیچ راهی برات نمونده و هیچ دستی از سمت بنده‌هاش به سمتت دراز نمیشه تازه میفهمی تنها کسی که واقعا تهِ خط میمونه همون خداست فقط اون وقتی که خودت رو کاملاً پوچ میبینی و می‌فهمی هیچ‌کاره‌ای، اونجاست که شاید یه روزنه‌ای باز بشه که قبلش هیچوقت نمیدیدیش

من هنوز همون‌قدر خسته‌ام هنوزم شرایط افتضاحه و هیچ‌چیزی سر جاش نیست ولی شاید تنها فرقش این باشه که دیگه نمیخوام با زورِ بازوی خودم از این مرداب بیرون بیام شاید فقط باید اجازه بدم اون نگاهش رو بندازه سمتم، چون تا وقتی خودم دارم با چنگ و دندون میجنگم جایی برای دستگیریِ اون باقی نمیذارم...
نمی‌دونم شاید این همون «امیدی» باشه که ازش حرف می‌زنن، نه اون امیدِ الکیِ مثبت‌اندیشی، بلکه همین حسِ تهی شدن از خودم و پر شدن از حضورِ اون.

دوشنبه یکم تیر ۱۴۰۵ ،ساعت 9:48