پنجره ای به من

دلنوشته هایی از درون

خسته‌ام… از همه چیز، از تکرارِ روزهایی که شبیه هم هستند

مدت‌هاست در شرایطی گرفتار شدم که شبیه یک مردابه انگار هرچه بیشتر برای رهایی دست و پا می‌زنم، فروتر می‌رم، سنگینیِ این ناامیدیِ محض، تمام وجودم رو در بر گرفته و گویی هیچ راه گریزی نیست

در این هجومِ تیرگی، تنها به چیزی متوسل شدم که هنوز به اون ایمان دارم: نگاهِ خدا، شاید در میانِ تمامِ این تاریکی‌ها، دعای یک دلِ پاک کافی باشه تا نگاهِ پرمهرِ او دوباره به سمت من برگرده

اگه خوندید، اگر حس کردید، التماس دعا دارم

دعای شما شاید همون نوری باشه که به این مرداب می‌تابه.

شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 20:36