پنجره ای به من

دلنوشته هایی از درون

مدت‌ها بود درگیرِ انتقالی گرفتن بودم، از اون دست کارهایی که هر روزش با استرس و دوندگی همراهه، راستش، کارد و پنیرِ من و مدیر ارشدمون ، خیلی وقته که دیگه نمی‌بره

از همون سال‌های دور، قبل از اینکه حتی این آقا مسئولیت مدبربت ارشد سازمان رو بگیره، با هم زاویه داشتیم. اما داستان وقتی پیچیده شد که ایشون اومد و سکان‌دارِ مدیریت کل شد.

قضیه فقط اختلاف سلیقه نبود؛ ایشون کارهایی از من می‌خواست که نه با چارچوب‌های کاریم جور درمی‌اومد، نه اصلاً وجدانم قبول می‌کرد تن به اون حرکت‌ها بدم، همین ایستادگیِ من شد سنگِ اولِ بنای دشمنی

یه مدت که از سازمان حذف شد، فکر کردم بالاخره روزهای آرامش رسیده، اما چرخِ روزگار انگار می‌خواست شوخیِ تلخی با من بکنه، بعد از اون حادثه‌ی سقوط هلیکوپتر و ماجراهایی که پیش اومد، ایشون با قدرتی چند برابر، خیلی قوی‌تر از قبل به صندلیِ مدیریت کل تکیه زد. وقتی برگشت، انگار لیست سیاهی توی دستش بود شروع کرد به قلع و قمعِ آدم‌هایی که توی استانداردهاش نمی‌گنجیدن

تیرِ مستقیمِ این تصفیه، دقیقاً به سمتِ من نشونه رفت

امروز، بعد از ماه‌ها دوندگی و امید بستن به این انتقالی، آبِ پاکی رو ریختن روی دستم یه «نه»‌یِ خشک و خالی که تمامِ ماه‌ها تلاش و رویاپردازیِ من رو توی یه ثانیه دود کرد و فرستاد هوا

روحیه؟..

دیگه هیچی ازش نمونده

آدم وقتی این چیزها رو می‌بینه، تلخ می‌شه، می‌بینی که توی این سیستم، کلماتی مثل «تخصص» و «تعهد» بیشتر شبیه شوخی‌ان

اینجا، ظاهراً تنها چیزی که چرخِ اداری رو می‌چرخونه، نه تواناییِ توئه و نه کاری که بلدی؛ همه‌چیز خلاصه می‌شه توی روابط، لابی‌بازی‌ها و هم‌رنگِ جماعت شدن...
حیفِ این‌همه عمر و انرژی که خرجِ جاهایی می‌شه که اصلاً براش ارزشی قائل نیستن.

یکشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 9:26