پنجره ای به من

دلنوشته هایی از درون

همیشه یه‌جوری رفتار کردم بتونم گره از کار بقیه باز کنم نه برای تشکر یا دیده شدن، فقط چون نمی‌تونستم بی‌تفاوت باشم بارها خودم رو زیر سوال بردم، فقط برای این‌که یه نفر بتونه یه قدم جلو بره
اما هیچ‌وقت کسی برای من قدمی برنداشت هیچ‌وقت کسی نگفت تو چی..
نه تنها نفهمیدن، بلکه سنگ انداختن
انگار سخت‌تر شدن مسیر من، یه جور سرگرمی بود براشون
چیزی که برای بقیه یه لبخند فاصله داشت، برای من شده بود دیوار با هزار تا هزینه، با هزار تا زخم
زندگی من هیچ‌وقت طبق روال پیش نرفت همیشه یه جای کار می‌لنگید، تا میخواستم از چیزی لذت ببرم همیشه یه چیزی باعث میشد همه چی خراب بشه
قبل از این‌که حتی بتونم ازش لذت ببرم
سختی کشیدن شده یه بخش جدایی‌ناپذیر از من، انگار یه قرارداد نانوشته‌ست بین من و دنیا، همیشه من باید بیشتر بجنگم، و آخرش هم هیچ‌چیز نداشته باشم
آخرش، هیچ به هیچ.. یه مشت خاطره‌ی نصفه‌نیمه، یه عالمه حسرت و یه منِ خسته، که فقط بلد بود تحمل کنه
ادامه دادن فقط یه جور عادت شده، یه جور تکرار بی‌دلیل... هر روز مثل دیروزه، با همون خستگی، همون بی‌نتیجه بودن
همون آدم‌هایی که فقط وقتی بهشون نیاز نیست، پیداشون می‌شه و وقتی واقعاً احتیاج داری، یا نیستن، یا خودشون رو به ندیدن می‌زنن، من اونم که همیشه گفتن تو قوی‌هستی ولی هیچ‌کس نفهمید این قدرت، یه ماسکه یه نقابه که پشتش یه آدمه با یه دلِ له‌شده، با یه ذهنِ خسته، با یه روحِ ترک‌خورده
هیچ‌وقت کسی نپرسید تو چی می‌خوای همیشه فقط گفتن تو باید باشی، تو باید تحمل کنی، تو باید بفهمی انگار من انتخابی داشتم گاهی فکر می‌کنم شاید مشکل از منه شاید زیادی تلاش کردم شاید نباید این‌قدر برای بودن می جنگیدم وقتی آخرش نبودن سهممه
آدم‌ها راحت رد می‌شن، راحت قضاوت می‌کنن، راحت فراموش می‌کنن
و من، من موندم با یه عالمه سؤال بی‌جواب یه عالمه زخم بی‌مرهم
هر چی بیشتر خواستم خودم رو ثابت کنم، بیشتر شکستم هر چی بیشتر خواستم دیده بشم، بیشتر نادیده گرفته شدم انگار دنیا با من لج کرده انگار هر چی بخوام، باید با تاوانی چند برابر پسش بگیرم، یا اصلاً نگیرم
و حالا، فقط مونده یه منِ خسته با یه دلِ پر، و یه ذهنِ شلوغ
که دیگه حتی نمی‌دونه چرا هنوز ادامه می‌ده حتی دیگه انگیزه‌ای هم برای نوشتن در اینجا ندارم نه چون حرفی نمونده، چون دیگه فایده‌ای نداره هر چی نوشتم، هر چی گفتم، هر چی ثبت کردم آخرش فقط یه مشت کلمه بود که بدرد هیچ‌کس نخورد، هیچ‌کس نفهمید، هیچ‌کس براش مهم نبود، نوشتن شده یه عادت بی‌اثر یه مکانیسم دفاعی که دیگه جواب نمی‌ده
مثل فریادی که توی خلأ گم می‌شه، نه پژواکی، نه پاسخی، نه چیزی تغییر می‌کنه، نه دردی کم می‌شه فقط مونده یه منِ همیشه خسته با یه ذهنِ پر از جمله‌هایی که دیگه حتی خودشون هم نمی‌خوان نوشته بشن
.

سه شنبه بیستم آبان ۱۴۰۴ ،ساعت 0:18