خسته ام خسته از بودن
خسته از تلاشهای بی فرجام
خسته از تو
خسته از او
خسته از همه
خسته از خودم
شاید خسته از...
نه، نمیتونم بگم از خالقم خسته ام
اما از مخلوقاتش واقعاً خسته ام
آخه خدایاا این چه بنده‌هایی بود که آفریدی
بنده‌هایی که با لبخند، زخم می‌زنند
بنده‌هایی که در عین نزدیکی، فرسنگ‌ها از هم دورند
خسته از تکرار روزهای بی‌معنی
خسته از نقش بازی کردن در نمایش‌های بی‌روح آدم‌ها
خسته از اینکه باید تظاهر کنم خوب هستم در حالی که تمام وجودم در حال فرو ریختن است
خسته از این همه شلوغی که تنها‌ترین جای دنیاست
خسته از تماشای عبور بی‌صدای زندگی از کنارم.