دفتر یادداشت گوشیم شده انباریِ افکارِ ناگفته ام چند روزیه که گویی سیلِ خاطرات و نوشتهها راه افتاده و سرازیر شده توی صفحهٔ کوچکِ دیجیتالم اما حقیقتش نوشتن روی کاغذ، اون حس و حالِ دیگهای داره یه جور رهاییِ مطلق انگار قلم جسورتر میشه و کلمات بیهیچ قیدی سرازیر میشن هرآنچه در دل و ذهن میگذره سریع نقش میبنده روی صفحه و چه بسا وقتی بعداً به سراغشان میرم با شگفتی میبینم جملاتی نقش بستن که برای خودم هم تازگی دارن، گویی از عالم دیگری نوشته شده بود عالم مستی که در اون لحظه هیچ حواست به خودت نیست و فقط غرق در آنی و وقتی سرد میشی تازه میفهمی چی گفته بودی و چی گذشته بود،
اما .... بگذریم.
امروز هم گذشت یکی دیگر از همون روزهای سیاه و خاکستری که تمام نمیشن دادگاه پشت دادگاه و اداره پشت اداره امروز رفتم اداره کل تامین اجتماعی برای پیگیری کار مادرم ده ماهه که یک آدم مریض و مسئولیتناشناس سلیقه شخصیش رو به جای قانون اجرا میکنه اشتباهی که کارمنداش کردن رو میخواد به گردن ما بندازه ،امروز نزدیک بود کنترل خودمو از دست بدم و بزنم توی صورت نحسش که شبیه مردای دهه چهل شمسیه ،اگر جلوی خودمو نگرفته بودم همین کارو میکردم
، لعنتی بعد از ماهها بازی دادن و وقت تلف کردن دو ماه پیش گفت پرونده رو بررسی کردم و مشکل حل شده ، قرار بود نامهای به زیرمجموعهاش بزنن اما نکرد و امروز که رفتم برای پیگیری ، گفت دوباره پرونده رو بررسی کردم و چه و چه.... من هم اصرار که باید نشونم بدی و.... اونم بعداز اصرار من کوتاه اومد اون نامرد داشت مثل سگ دروغ میگفت بهش گفتم جناب نیمه محترم مملکت و دولت اینقدر آشفته هستن و همه رو تحت فشار گذاشته و شرایط برای همه سخت شده اگر ما مردم به هم رحم نکنیم و هوای همو نداشته باشیم پس چه کسی باید بفکرمون باشه !؟!
گفت من قدم کمکه و... میدونستم بازم داره مثل سگ دروغ میگه..
خلاصه قول هفته دیگر رو داد میدونم دوباره بازیابازیمون میده، اما هفته دیگر میرو یا با جواب قاطع بیرون میام یا با مشتی که با صورت نحسی شبیه به دهه چهل برخورد کرده.