گاهی وقتا آدم از همهچیز میبُره ، از ترافیک، از گوشی، از کلافگیهایِ بیخودِ توی شهر
دلم لک زده بود برای جایی که بشه دوباره با خودم خلوت کنم واسه همین زدم به دلِ جاده و رفتم سمت روستا
تا پام رسید اونجا و پا گذاشتم رو خاکهای نرم و نمخورده، یهو انگار قفسهی سینهام باز شد
اون بوی عطر خاک که بلند میشه، آدم رو میبره یه جای خیلی دور؛ انگار تمام خستگیهای یه سالِ گذشتهات رو یهو میشوره میبره
تکیه دادم به اون دیوار کاهگلیِ قدیمی که وقتی دست بهش میکشی، هنوز گرمای آفتابِ دیروز توش جا مونده
چشم که چرخوندم، دیدم جوی آب کنار دیوار داره با چه آرامشی برای خودش میخونه و میره جلو
نه کسی عجلهاش داشت، نه خودش واسه رسیدن به مقصد میدوید همه چی سرِ جای خودش بود
یهو یه نسیم خنک پیچید لای شاخههای درختان گردو و صداشون مثل صدایِ لالاییِ مادر بزرگا تو گوشم پیچید چشمام رو بستم و فقط نفس کشیدم اونجا بود که فهمیدم آدم چقدر ساده میتونه آروم باشه ما خیلی وقتا یادمون میره که یه انسانِ خاکی هستیم؛ ریشهمون همینجاست، توی همین خاک و همین هوای تازه
اون روز فهمیدم آرامش روح توی پول و پله یا جایگاه نیست؛ توی همین چیزای کوچیکه توی همین که بشینی زیر سایهی یه درخت گردو، گوش بدی به صدایِ آب و ببینی که چطور زندگی با آرامشِ تمام داره جریان پیدا میکنه
کاش میشد آدم همیشه یه تیکه از قلبش رو بذاره همونجا، تویِ همون روستای خاکی و خوشعطر، تا هر وقت تو شلوغیِ شهر کم آورد، بتونه دوباره بهش برگرده