زندگی همیشه اون‌جوری نیست که توی کتابا نوشتن
گاهی صبح که بیدار می‌شی، انگار شب هنوز ادامه داره
نه صدای پرنده‌ای هست، نه نوری از پنجره. فقط یه سکوت سنگین که می‌خواد خفه‌ت کنه
تو راه می‌ری، ولی انگار هیچ‌جا نمی‌رسی
با آدم‌ها حرف می‌زنی، ولی هیچ‌کس نمی‌شنوه
می‌خندی، اما ته دل‌ت یه چیزی می‌سوزه
این یعنی جهنم زندگی، وقتی همه‌چی هست، ولی هیچ چیزی نیست

اما چیزی که خیلیا نمی‌دونن اینه که فاصله‌ی بین جهنم و بهشت، خیلی کمتر از اونیه که فکر می‌کنیم
یه تصمیم کوچیک، یه حرف ساده، یه لحظه‌ی شجاعت... می‌تونه آدمو از دلِ سختی‌ها بکشه بیرون و بندازه توی مسیر روشن
جهنم همیشه اون‌جایی نیست که دور باشه؛ گاهی توی دلِ روزمرگی‌هامونه
ولی بهشت هم همون‌قدر نزدیکه،> توی یه لبخند، یه بخشش، یه شروع دوباره

اگه حس کردی همه‌چی تاریکه، بدون که شاید فقط یه قدم مونده تا روشنایی
فقط کافیه یه لحظه وایستی، یه نفس عمیق بکشی و به خودت بگی: "من هنوز می‌تونم."
همه‌ی اون سختی‌ها، همه‌ی اون شب‌های بی‌خوابی، شاید فقط یه امتحان باشن تا ببینی چقدر قوی‌تر شدی

بهشت همیشه اون‌جایی نیست که دور باشه یا فقط مال آدمای خاص باشه
بهشت می‌تونه توی دلِ یه تصمیم باشه، توی یه بخشش، توی یه شروع دوباره
و جهنم؟ اونم همیشه با آتیش و دود نمیاد
گاهی فقط یه حسِ خستگیه، یه ناامیدی کوچیک که آروم‌آروم آدمو از خودش دور می‌کنه

اما تو، اگه بخوای، می‌تونی فاصله رو کم کنی
می‌تونی از دلِ تاریکی رد شی و برسی به روشنایی
چون همیشه بین جهنم و بهشت، فقط یه قدم فاصله‌ست...
و اون قدم، اسمش "امید" ه